تبليغاتX
شب کولی
قبله ام کج نیست نیم رخش را دوست دارم
 
و اگر هنر نبود  " حقیقت "  انسان را نابود می کرد

نیچه

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در پنجشنبه یازدهم تیر 1388
 

باد خلاف جهت كه وزيد يالهاي اسب زيباتر رقصيد

تئوري كوچ مرغي دريايي تا ساحل يك تف

سراب تباني آفتاب و افق نيست

حتي اگر تمام ديوار هاي ترك خورده را كوير عمودي بنامم

پيش فرض گربه اي كه با ويلون ِ موش كوري باله مي رقصد

و زني كه جنينش را در رحم به دندان گرفته است

حتي اگر بوسه به جاي دو لب دو پلك برهم زدن باشد

من خيرگي يك معاشقه ام

آغوش ها به اندازه ی ميس ورد هاي كمر باريك باز است

پيشنهاد يك تانگو بر لاشه ي موجي به دندان تيز ساحل

مقابل ِ به مثل ِ مضحك آينه ، مقابل ِ " خود نيستي ِ "  مفرط تو


آخرين واگن قطار دلباخته ي اولين واگن قطار بود . واگن آخر هيچ گاه مسير مستقيم را دوست نداشت زيرا در چنين مسيري از ديدن واگن اول محروم مي شد هر گاه قطار از مسير مستقيم منحرف مي شد فرصت معاشقه براي واگن آخر پيش مي آمد تا روزي كه واگن آخر را به دليل بي مصرف بودن از قطار جدا كردند و به عنوان اتاقكي براي استفاده مامورين در كنار ايستگاه قرار دادند.

وقتی كه قطار از مقابل ايستگاه مي گذشت واگن اول و آخر چشم در چشم هم مي شدند ولي واگن اول هيچ جذابيتي براي واگن جدا شده از قطار نداشت زيرا كه عشق در انحراف و حركت هر دو واگن مفهوم داشت .


مردي كه دست نداشت شيفته ی حالت سينه هاي زني بود كه دستهايش رو به آسمان بود روزي كه دستهايش به زمين آمد مرد از سينه هاي زن متنفر شد و عاشق آسمان شد ولي دستي نداشت كه روبه اسمان بلند بكند !


يك بال براي انكار آسمان كافيست و دو بال براي اثباتش . هيچ دو بال چسبيده بر همي پرواز را ميسر نخواهد كرد پس چرا پرواز را تفرقه ی بين دو بال ننامم.

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در شنبه سی ام خرداد 1388  |
 

بچه شيري كه مفهوم "شكار" را نمي دانست و تنها " شكار كردن " را آموخته بود آنقدر حلقوم بچه آهويي را به دندان فشرد تا از گرسنگي مرد .

بچه آهويي كه "شكار" را مي شناخت و اما  مفهوم " شكار شدن " را نياموخته بود.

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در جمعه بیست و نهم خرداد 1388
 

 

همخوابگي ِ وحشي ِ خنجر و تن است

اينجا هوس ِ حادثه ، قلب وطن است

يك روح  بزك  كرده  و  تابوت لوند

تشييع جنازه ی مزون در كفن است

 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388
 

خدا ارضايي منصور

خود ارضايي من ، سور ِ در دستهاي از كف رفته

گره پاپيوني حلقه ي دار

و ان يكادو الذي... و اينك كادوي لذت ...

دست مينداز

سر بينداز بانو

انا الهق هق هق هق هقهقهقه قه قه قه قه قه قهه قهقه قهقهه


و اين هم براي دوست ناشناسي كه اصرار به چيستي و كيستي انتخاب من دارد

...

در ناگزير يك معاشقه ام مثل بوسه اي اجباري بر كف دستي كه جلوي دهانم را گرفته است چرا از موضع لب حرف بزنم مي شود همان كف دست بود كه سجده گاه تمام خط كش هاي دنيا شد .

من به جاذبه اعتقاد دارم ولي به افتادن ايمان . سيب مي افتد حتي اگر كرمي درونش به پرواز پيله كرده باشد . شايد اگر آن روز من به جاي نيوتون زير درخت خوابيده بودم پسر فداكار كتاب هاي درسي بودم .

من صراط مستقيم روي زمين گرد را باور دارم ولي به پاي خرچنگ ها دخيل مي بندم

ترجيح ميدهم يك هيولاي بيدار باشم تا زيباي خفته

انتخاب من بيداري است

انتخاب من "انتي خواب"  است

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در جمعه بیست و دوم خرداد 1388
 
دنبال اصطلاحی بودم برای  این  ابتکار آقای کیوان اصلاح پذیر

نامش را " تعلیل درونیزه " می گذارم

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در یکشنبه هفدهم خرداد 1388
 
شهوتی ,  چند  پسر بر پدرم مقروض است

شیر در سینه ی  من  عینیتی مفروض است

خون هر قاعدگی گردن من افتاده !

جیره ی  سرخ خدا روی رگم محفوظ است

نطفه در نطفه پدر خوانده  ی هستی شده ام

پشت بر پشت , هم آغوشی من مرموز است

پسرم روضه ی رضوان به دو کاندوم بفروخت

زن سوالی است که از هر دو جهت ملحوظ است

دخترم سوگلی  ِ  رسمی شیطان شده است

سجده اش از سر  شب تا نوک شست روز است

استخوان غزلم  مانده  گلوی  آتش

هیزم خشک جهنم  نشود  ( سگ سوز است )


آنجا که نور بیشتر  سایه ها عمیق تر ( گوته )

 

کسی از فسیل پرنده ای  بر کوه نپرسید

شاید کوهی را بر دوش خود  داشته !

متهم به  " نظر تنگی"

کسی از خود نپرسید

شاید او  آفتاب را می بیند

دستی با خورشیدی بر کف ,  سایه بان چشمش

اینجا رسالتی را فروخته اند ؟!

حقیقت بودار

بوی حقیقت

اوراق آسمانی در تنور

ورقه های لازانیا در فر

قلب ماده و ذهن  نر

 با  "فکری"  به حال " دل" 

نطفه این شعر بسته شد

دو بال بر شانه های مرد

کسی نپرسید

شاید زنی را به سینه اش فشرده

 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در چهارشنبه ششم خرداد 1388  |
 

کاش می شد کلام را چنان در نطفه فرو کرد تا تولد را با سایبانی بر چشم ببیند . ( مسحور این همه بی واسطه گی ام )

متن زیر از  " کیمیا ناصر "  هفت ساله از تهران و البته در سمتی دیگر دختر دوستم حمید ناصر ( بی دخل و تصرف )

 

آدم برفی


توی کوچه یک آدم برفی  آرزوی بزرگی دارد او آرزو  دارد که مثل ما بتواند

 به مدرسه برود تا مثل  ما  انسانها  نوشتن  را  یاد  بگیرد تا  خواندن هم

 بتواند بخواند اما توی زمستان مدرسه ها  بسته  است  و  آدم برفی  در

فصل های دیگر آب می شود و نمی تواند به مدرسه برود .

...

پای سطرهای کیمیا گرش چیزی بنویسید


 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه پنجم خرداد 1388  |
 

آهای ۱/۳/۱۳۵۸  عمریست که از هم اکنون در دیروزم

 

تا بغض ترین حادثه درگیر تو هستم

ای توبه شکن   تو , بشکن  آنچه شکستم

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در دوشنبه چهارم خرداد 1388
 
ّآهای ۱/۳/۱۳۵۸

 

تمام زالو ها روی رگهایت پروانه شدند

جزمن که استخوانهایت رامی مکیدم .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در جمعه یکم خرداد 1388
 
 
بالا