تبليغاتX
شب کولی
قبله ام کج نیست نیمرخش را دوست دارم
 

قصه را اینجور آغاز کرد : مردی که ساعت رولکسش را در اتوبوس شهری گم کرده بود گوشت سگ را به جای گوشت قرقاول خورد ، بعد با خودش فکر کرد رابطه ی بین گم شدن ساعت رولکس و اشتباه در خوردن گوشت سگ به جای قرقاول چه چیزی میتواند باشد ؟! از طرفی کسی که همچین ساعت گرانقیمتی به دست دارد حتما ماشین شخصی هم دارد .

در سطر اول داستانش یک بی ربط گویی داشت و یک تناقض ولی اصرار بیش از حدش برای استفاده از ساعت رولکس باعث شد این اطمینان خاطر را بخودش بدهد که در انتهای داستان حتما یک وجه ارتباط قابل قبول پیدا خواهد کرد و مخاطبش را مجاب خواهد کرد .

بعد با خودش فکر کرد چه اصراری است که مخاطب را مجاب کند چه کسی گفته یک نویسنده چنین وظیفه ای دارد به هر حال خواننده اش برای اینکه به شعور خودش هم شک نکند ارتباطی را پیدا میکند .

با این ترفند مزورانه اگر ارتباطی در داستانش بر حسب اتفاق شکل میگرفت به قلم توانای اون نسبت داده می شد و اگر ارتباطی پیدا نمی شد مخاطبش عیب را در خودش جستجو میکرد .

باز شروع به نوشتن کرد : همین که گوشت سگ را خورد چیزی لای دندانش گیر کرد با نوک ناخنش در اوردش و دید یکی از نگین های ساعت رولکس اش است با خودش فکر کرد قرقاول ساعتش را خورده ؟ ولی او گوشت سگ خورده بود ولی فکر سگ خور شدن ساعت در ذهن اش جایی نداشت چون قصه سگ را من راوی و شما ی خواننده می دانیم .

همه این فکر ها را رها کرد و به یاد دوران نوجوانی اش افتاد در آمدن ریش و سبیل پر پشت ولی پیش از موعد( دقیقا در سن چهارده سالگی ) برای او یک فاجعه بود او زود بالغ شده بود حتی در دوران دبستان توجه خاصی به پستانهای  خانم معلمش داشت تا جایی که به خودش اجازه می داد شبها او را بدون مانتو تصور کند البته هیچ وقت از مانتو پیشتر نرفت شبها مشق هایش را به شوق چنین رویایی زودتر می نوشت ولی یک شب خانم معلمش را با ریش و سبیل خواب دید ، این کابوس را برای خودش عقوبت رویاهای هرزه اش تلقی کرد و از آن شب به بعد سعی کرد بیسشتر به عینک خانم معلمش فکر کند .

شاید اگر می دانست روزی ساعت رولکس می خرد زودتر ریش و سبیل در می آورد ، در واقع زود تر بزرگ می شد ولی اگر میدانست که روزی گم اش می کند حتما رویای سینه و واقعیت عینک را ترجیح می داد .

به هر حال مرد محترمی شده بود ولی نه به اندازه مارک کت اش ، شغل شرافتمندی هم داشت ولی نه به اندازه قیمت ساعتش حتی بینی گوشتی اش چیزی از اعتماد به نفس اش را کم نکرده بود با این که پلک افتادگی اش او را مرموز نشان می داد ولی هنوز گوشت سگ و قرقاول را تشخیص نمی داد خوب طبیعی بود چون اولین بار بود گوشت سگ میخورد حتی اگر قرقاول هم می خورد اولین بار بود ، بین اولین بارها نشخیص تقریبا غیر ممکن است .

مثل همین اولین داستانش شاید اگر فقط دو تا داستان نوشته بود فرصت قیاس را به خودش می داد . یک ان به خودش امد که مرد سیبیلو روایت داستان را از او دزدیده است شاید هم ندزدیده بود و مرد قصه اش هم یک نویسنده بود اصلن شاید مرد قصه هم خودش بود .

مهم این است که کسی دارد این قصه را روایت میکند ، نه انقدر ها هم مهم نیست ، شاید هر کس روایت را به سمت و سوی خودش می کشد من که فکر میکنم راز این همه بی ربط گویی حضور بی امان و توامان چند نویسنده است ( همین من هم محل پرسش و تفحص است واقعا این " من " کیست ؟ ) من که پستانهای خانم معلم را ترجیح میدهم به شرطی که کابوس اش را اقای سبیل ببیند و گوشت قرقاول را به شرط اینکه ساعت رولکسش را ان نویسنده مجهول الحال گم کند و نگین طلای اش لای دندان های من پیداشود و ان خواننده فهمیم را که هر چه ربط است به من ربط دهد .

ولی حتی قصه این هم نیست حضور یک راوی جاه طلب و خودخواه ساخته ذهن یک نویسنده بود تا توجیهی برای روایت سر درگم و مبهم داستانش شود . 

در این داستان هر کسی میتواند ادعایی بکند حتی کسی که همین سطر را دارد می نویسد معلوم نیست قصد دارد قصه را به کجا بکشاند .

ایا شرح بی شمار روایت خود روایتی تازه نیست ؟ مثل وقتی که ادم قصد دارد چیزی را بنویسید ولی سوژه ای پیدا نمی کند و بعد با رندی تمام همین بی سوژگی را سوژه داستانش میکند و می نویسد : نویسنده ای به بی سوژگی دچار بود پس نوشت : مردی که ساعت رولکسش را در اتوبوس شهری ...

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 
به تن دلدادگی دارم به سر شور

گهی در "بار" و گه بر دار ٬ منصور

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
 

تنم هوای فاحشه ای را دارد که هنوز رنگ چشمهایش به عریانی اش می آید و همچون پیکره ای در عصر رنسانس مقابل چشمهای پر از خست و رغبت مردی است که شبی اتاق خواب اش را به موزه ای مبدل کرد .

دلم هوای پسرکی را دارد که برای ضیافتی کودکانه تمام سنگ های دنیا را در سینه بند مادرش جمع می کرد و هنوز معنای آب های آزاد در یک لیوان را نمی فهمید تا تفنگ آب پاشش را از سنگ ریزه ها پر نکند .

سرم هوای مرگ شاعری در روزنامه های کثیر الانتحار را دارد کسی که هیچ چارچوب و ستونی را بر نتابید ٬ تابوت را ٬ستون حوادث را تسلیت را  .

و کسی هوای مرا ...

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
 

خیلی به بدنت می رسی

تنها چیزیه که برام مونده و اجازه نمی ده نبینمش

پس به فکر زیبا شدن افتادی

نه ، فقط به این خاطر که این تنها زیبایی مهار شدنیه

تو حتی نسبت به بدنت هم موضع می گیری

من فقط از ترس زشت بودنه که ترجیح می دم زیبا باشم

رابطه ترس و زیبایی ! تا به حال بهش فکر نکرده بودم

من اگه دستامو تو جیبت کنم کسی نمیگه دستهاشو پنهان کرده

خوب ؟!

ولی اگر پشتم بگیرمشون چرا

چی می خوای بگی ؟

من سردمه می خوام دستم تو جیب تو باشه

 نمی فهمم چی میگی ولی درکت می کنم٬ احمقانه است ؟

اصرار تو برای فهمیدن من احمقانه نیست ولی قابل درک هم نیست

خوب من تو رو  ... بهت علاقه دارم

من سردمه

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در شنبه بیست و پنجم مهر 1388
 

انقدر لذت ارضاء شدن را به تاخیر انداخت که زن خود را تنها مانعی بین مرد و اوج لذت می دانست و مرد، زن را موجودیتی برای تقسیط لذت , زن با کنایه به مرد گفت : ترجیح می دهم یک شمشیر باشم برای تصاحب لذت تا یک سپر برای محافظت از لذت .

مرد سعی داشت استدلالش پاسخی به حرف زن محسوب نشود و تنها توجیهی برای شیوه ی لذتش باشد ، عنوان کرد : من یک سپر را به یک شمشیر کند ترجیح می دهم یک شمشیر کند شانس پیروزی را کمتر می کند و یک سپر خوب احتمال شکست را . زن کنایه آمیز تر گفت : شمشیر کند !؟ هراس پیروزی دلچسب تر از امنیت در شکست است . شمشیر یعنی می زنم ، سپر یعنی بزن

این همه تاخیر در ملایمت لذت بخش یک همخوابگی برای مرد یک مانع بود و زن این حرفها را در میانه عشق بازی , منتهای لذت می دانست

زن هنوز در چنبره اندام مرد بود و مرد خود را پرنده ای حس میکرد که در آسمان می خزد .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در دوشنبه بیستم مهر 1388
 

تمام مردان سرشناس تاریخ را به تسخیر رویاهای خود در آورده بود هر کدام را شیفته ی چیزی از خود کرده بود . فیلسوفی که خارج از رویاهای او به زنبارگی دچار بود هستی را از قوزک پای او روایت می کرد و شاعری حماسه هایش را در شکوه خمیازه اش تعبیر می کرد برخی از روشنفکران در دو راهی ِ مو خره هایش به تشکیک آراء خود مشغول بودند ، آیا زیبایی دو نیم شده ٬ یا دو برابر شده است ؟!

موسیقیدانی از عطسه اش برای بی بدیل ترین سمفونی اش نت بر می داشت و نویسنده ای شخصیت های ناهنجار و دور از ذهن داستانش را با بزاق دهان او در ذهن خوانندگانش هضم می کرد و ...

همه اینها را می توان احضار جاه طلبی های فرو خورده یک انسان تلقی کرد اما همه از این وضع راضی بودند زیرا همه یک نفر بودند ، همه در یک نفر بودند . این همه انسان با پای خود نیامده بودند ، اصلن آنها نیامده بودند ، آنها بودند . تصویر هولناکی است که انسان جایی خارج از خود اتفاق افتاده باشد.

و او هر روز در دورنمای درونش به خواب فرو می رفت و در حوالی خودش بیدار می شد.

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 

هم زمانی یعنی بی زمانی ، در لامکانی تز و انتی تز همزمان روی میداد ، شب و روز در رحم هم بارور می شدند و در هم قد می کشیدند ، جنازه ای که نافش به کافور و لبش به شیر بود سرش در خون ِ جفت و جفت چشمانش خون بود

بینایی و کورایی در هم تنیده بود ، و ما آن وعده معهود را  آن بد قولی موعود را ٬ " انجا " را در " اینجا " دیدیم ٬ ندیدیم !

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در شنبه یازدهم مهر 1388
 

بیشتر شبیه دو زائده ناموزون و بی قرینه بودند ، دستور بی شرمانه ای است  که غل و زنجیرت کنند و در عین حال حکم به تبعیدت دهند ، چیزی شبیه در جای خود طرد شدن ! یک پارادوکس بی رحمانه

با رعایت کمی انصاف و ترحم تصویر دو لیموی رنگ پریده و خشک که دست بر قضا به دست نیرومند مردی حریص ته مانده آبشان هم گرفته شده از منظری دیگر خمیر خشک بازی در دست کودکی لجوج را تداعی می کنند . گاهی تحیر از دیدن بعضی چیزها موجب دو تشبیه در طول یکدیگر می شود چیزی شبیه همین خمیر و لیمو .

شاید اگر فرصت ازدواج به او داده می شد با حضور گرسنه یک بچه هویت تعریف شده ای می یافتند . خیلی غم انگیز است که تنها مشخصه نامگذاری چیزی مکان وقوعش باشد . شاید اگر روی سرش بودند زیر یک شنیون پر پیچ وتاب امنیت دیده نشدن می یافتند ( به قول کسی در همین حوالی : پناهش نمی دادند پنهانش می کردند ) چه بسا این حجم نامتقارن ٬ موها را پر پشت تر هم نشان می داد و یا شاید اگر کف دستهایش بودند همیشه توهم پنهان کردن چیزی ارزشمند در دستانش کنجکاوی اطرافیانش را برانگیخته می کرد . به هر حال انها جای خودشان بودند و این در تناقضی عمیق با جمله معروفی است که عنوان می شود : خوب است هر چیزی جای خودش باشد .

همیشه برایم سوال بود که زنها سینه بند را برای شهوت انگیز تر کردن سینه هایشان می بندند یا حکم وسیله ای جهت استتار گوشتی اضافه و دردسار ساز را دارد، جواب این سوال برای زن مذکور زحمت زیادی را متحمل مغز نمی کند . آنچه که چیزی را ماندگار می کند (به دور از هر کیفیت ارزشی و ضد ارزشی) حرف زدن مداوم در مورد ان چیز است ( در مورد آثار هنر ی که صدق می کند )

این زن خصلت ماندگاری دارد حداقل بخشی از او

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در جمعه دهم مهر 1388
 

یادمه همیشه از اینکه مورد توجه باشی فراری بودی ، لااقل اینطور عنوان میکردی

آره

اونجا حال و روزت چطوره

خوبه ، فقط ادمای اینجا گاهی انقدر به کارت کار ندارن که بهت بر می خوره

اره خوب ، دیده شدن خیلی مهمه و این با مورد توجه بودن خیلی فرق می کنه

شاید ، از تو چه خبر ، هنوزم می نویسی ؟

می نویسم ، ولی نه مثل سابق

چی مینویسی یا چه جور می نویسی که مثل سابق نیست

در واقع چیز جدیدی نمی نویسم یا جور جدیدی ، وقتی گذشته خودتو عوض کنی معناش اینه که هر چیزی که می نویسی جدیده

اره ولی خوب این محاله

چی ؟

عوض کردن گذشته

خوب من برای اینکار همه گذشته ام رو نوشته ام

خوب ؟

چیزی رو نوشتم که هیچ وقت تجربه اش نکردم ، به ظاهر هیچ ارتباطی با گذشته من نداره

به این شکل گذشته ات رو عوض کردی ؟!

خوب چیزی که نوشتم میتونست گذشته من باشه گذشته هر کسی باشه گذشته ای که من دارم و اسمش رو واقعیت خودم گذاشتم فقط قدمت داره ، فقط همین

اره نویسندگی این لطف رو داره که نقاط تیره و روشن زندگیتو برجسته کنی حتی میتونی حذف کنی یا مثل تو چیزایی بهش اضافه کنی

من دقیقا گذشته ای رو نوشتم که اگر کسی شروع اون گذشته رو تجربه می کرد محال بود در ادامه و پایان چیزی غیر از اون سرنوشتی که من براش نوشتم رو تجربه کنه

نه ، نه ، به این همه قطعیت دیگه اعتقادی ندارم اون هم وقتی که هر لحظه از عمر آدم پر از هزار اتفاق غیر قابل پیش بینیه

حتی خود تو هم در حرفت خیلی قطعیت به خرج دادی با قطعیت از عدم قطعیت حرف می زنی . نمیشه یکی از اون اتفاق ها که تو میگی ٬ یک زندگی سراسر قطعیت برای یک ادم باشه ؟

نمی دونم ، بهترین راه اینه تو یک فرصت مناسب برام بخونیش تا بعد قضاوت کنم

احتیاج به فرصت مناسب نیست  و مهمتر از اون احتیاج به هیچ قضاوتی هم نیست ٬همین الان هم میتونم بخونمش

ولی من زیاد نمی تونم حرف بزنم

من هم حرف زیادی ندارم

باشه گوش میدم

.

.

.

او مرده به دنیا آمد  او هیچگاه از دنیا نرفت به یک جاودانگی رقت بار دچار بود  .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در پنجشنبه نهم مهر 1388
 

درونم جهانی است بیشمار از انسان . هر روز کسی حضورش را در عدم دیگرانی که منم جستجو می کند . به کلمه مبدل می شود به پوزخندی حضورش را جشن می گیرد ، در ستیز با خود محو می شود به تکثر هزار غریبه مقابل خیره گی ام سربرمی آورد و این بار دیگرانی که نه "من" اند .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در پنجشنبه نهم مهر 1388
 
 
بالا