الاغ-------------------
-------------------
-----------------------
-----------------------
-----------( اسب )---
شعرم با " الاغ" شروع شده بود و به اسبی اسیر داخل دو پرانتز ختم می شد . الاغ سطرهای سبز دفترم راچرید تا شاید روایت خطی شعرم را بر هم زند .
با چریدن هر سطر واژه ها بر سر سطرهای پایین می افتادند .
الاغ به آخرین سطر رسید به "اسب اسیر" .
اسب دو پرانتز را زیر پایش گذاشت , پرانتز ها نعلی شدند و اسب از سطر آخر گریخت .
شعر من روایت افتادگی را از الاغ اموخت و فرار از مضمون را از اسب !
مرد : چه کار میکنی پیرمرد ؟ هر روز می بینمت که یک گوشه نشستی و دستات بی دلیل تکون می خوره . مشغول چه کاری هستی ؟ تو خیالت به سر چی می کوبی ؟
پیرمرد: دارم نعل می سازم
مرد: اووو , تا به حال فکر میکردم با ارواح خبیثه در ارتباطی , ولی تو که دستات خالیه !
پیرمرد: برای اسبهای بالدار نعل می سازم
مرد: ولی تو که چیزی نمی سازی
پیرمرد: درسته . چون اسب بالدار پرواز میکنه و احتیاج به نعل نداره , نعل پاهاشو سنگین میکنه و پریدن براش سخت می شه
مرد: پس قبول داری کار بیهوده ای میکنی؟
پیرمرد: من فقط چیزی رو نمی سازم که به درد کسی نمی خوره بهتر از اینه که چیزی رو خراب کنم که به درد کسی می خوره .
مرد : عجب منطقی ! خوب من هم میتونم ساکن و بی مصرف یه گوشه بشینم و ادعا کنم دارم چیزهایی رو نمیسازم که کسی بهش احتیاج نداره , بهتر نیست چیزی رو بسازی که بهش نیاز هست ؟
پیرمرد : خوب منم همین کارو می کنم
مرد: ؟!
پیرمرد : من اسب بالداری رو در ذهنم ساختم که به نساختن نعل های من احتیاج داره در واقع من دارم ازش رفع احتیاج میکنم
مرد : اینها همه مغلطه و لفاظیه پیرمرد , وقتی چیزی وجود نداره چه ضرورتی داره که بی دلیل بسازیش بعد محتاجش کنی به چیزی که اگر نسازیش احتیاجش رو برآورده کنه !
از اول تا اخرش بی خود و بی جهته
پیرمرد : ولی بیهوده تر از کار تو نیست که اصرار به رد چیزی داری که بهش باور نداری
مرد : من اصرار به اثبات چیزی ندارم . فقط رفتار عجیب و غیر معقول تو رو دیدم برام سوال پیش اومد , فقط همین , راستی سعی کن نعل هاتو سبک تر نسازی
پیرمرد : نساختن اونها تموم شد باید زودتر می گفتی
مرد : دیوانه ی با نمک
پیرمرد : اتفاقا این اسب بالدار , بارش نمک برای اهل آسمونه
مرد : اهان , پس بی دلیل نیست انقدر حرفهای با نمک از زمین و آسمون به سرمون می باره
پیرمرد : من کاری به این حرفا ندارم من فقط نعل می سازم
مرد : باشه قبوله , ساختن ِ "نعل نساختن" رو به منم یاد می دی ؟
پیرمرد : تو هیچوقت نمی تونی
مرد : چرا ؟
پیرمرد : برای اینکه دستهای تو فقط می تونه چیزی رو بسازه که اون "چیز" تنها به این دلیل ساخته میشه که دستهای تو رو به رسمیت بشناسه نه خودش رو.
مرد : ...؟!
|
+| نوشته شده توسط
رضا افشاری در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
|