نعره ی شیری افلیج در گوش ماده آهویی کر ,عنکبوتی از فرط بیکاری در خلوت تارش با مگس کشی در دست مگس می پراند . سگی با تکه استخوانی تیز چرک زیر ناخن هایش را در می آورد و من شعر می نویسم و تو برای اینکه به کسی برنخورد عاشق می شوی.
در گوشه ديگر اين متن كسي مي نويسد :
تنها سه موجود باقی مانده بود , شیری در کمین کفتار و کفتاری در انتظار شکار شیر تا شاید سهمی از لاشه ی شکار ببرد و کرکسی که از آسمان شاهد این دو گرسنگی بود رویای مرگ هر دو را در سر می پروراند.
این موضوع ِ داستان تنها نویسنده شهر بود به امید چاپ در تنها روزنامه شهر روزنامه ای که تنها مباحث کیهان شناسی را دنبال می کرد , با تیراژ یک عدد در روز, برای تنها مشترکی که فقط به خواندن داستان های رمانتيك علاقه مند بود .
محصول عصر بي حوصلگي
اين بار سكه را بر ميدارم { از روي جسد كوچه اي گوشه ی خيابان }
لنز سبز یشمی در چشم های یک جمجمه
نماي بسته ي اين شعر روي زخمهاي باز تو
+ هستي سال : خونابه ی یک روح در زَنجلاب
تا مردي براي خود ارضايي تمام اتاق هاي هتل را رزو كند
شهوت دست آموزي به سجده مي رود
جايي كه عرفان با رويند مشكي بيكيني بپوشد
شهوتي سيگار فاحشه اي را روشن
بكارتي حرير تخت هاي دو نفره را وصله
نمايي باز از كوچه اي بن بست
سايه دو زن با هم عوض مي شوند
راهبه اي سينه بندش را در باغچه دير چال مي كند
اين تنها كوچه زنده اين شعر است كه در آن ... ( هميشه اتفاق در سطر بعدي است )
{كه در آن } مردی به زنی تنه می زند
زن عاشق می شود
مرد می گوید ببخشید
{سكه اي را كه از ابتداي شعر برداشتم كف دست شاعري مي گذارم
تا جور ادامه اين شعر را بكشد}
و تو هنوز مرا مي خواني ! :
فلاده اي بر گردن دار
مرگي اهلي ام
چه کردند اولی العزم های تاریخ که تو را پیامبرم نخوانم , آنگاه که طالب زیبایی ِِ کامل بودم شق القمر کردند
تشنه دل به دریا زدن که شدم به اشارت عصایی تن موج خشکاندند .
مجالی بود تا برای توبمیرم , ید بیضایشان محکوم به نفسی دوباره ام کرد که من مرگ را هم زیسته ام .
کجاست یک جفت تنهایی ما در کشتی پدر نا خلفمان ؟ .
هنوز در آتش دسته گل به آب میدهند , حریص توستانی بودم , گلستانم دادند !
عزیز دلسوز کلمه آقای کیوان اصلاح پذیر با شعری از این کولیگاه به کلمه در آمدند " مرا ندیده بگیرید ولی نگذرید از ایشان "
|
+| نوشته شده توسط
رضا افشاری در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
|