تبليغاتX
شب کولی
قبله ام کج نیست نیمرخش را دوست دارم
 

بارها مشاهده كرده ام كه متن يك مولف در مظنه تاويل يك مخاطب راه بر ساحت گشوده تري پيدا مي كند ، قرائت هاي مختلف از يك متن با استناد و ارجاعات درون متني به پروسه اي از فرآوري و فرآروي از متن مي انجامد اين هم افزايي بين مولف و مخاطب نه تنها موجبات باز آفرينش يك متن را فراهم ميكند بلكه دلالت هاي جديدي را مقابل انگشت اشاره متن مي گذارد زيرا كه عرصه تاويل برآمده از " نسبتي" درون متني است و نه "مفهومي" درون متني انگاه كه ماهوي يك متن از قضاوت زدگي هاي ممكنات و واجبات حذر ميكند و دل به حوزه بي قضاوت ممتنعات ( مثال هاي بي مصداق ) مي دهد نطفه تاويل را در خود بارور مي كند غرض از نگارش اين چند سطر افتادن به ورطه توضيح واضحات نيست .

ديالكتيك متنها در مبحث بينامتنيت غريبه ی چشم آبي و مو بلوندي است كه كشكول به دست و تبر زين به شانه اهنگ شهروندي ادبيات ما را كرده ، به شخصه با رنگ چشم و موي اين غريبه معاندتي ندارم ولي لهجه اش آزارم مي دهد !

و اما

تقابل هنر با هنر را نه در مفهوم قد علم كردن در برابر هم كه قد كشيدن در برابر هم بسيار راه گشا مي بينم اين تنها شكل از هم افزايي است كه در وضعيتي پارادوكسيكال هر چه به انباشت مي رسد متن از فربگي به ورزيدگي مبدل مي شود ! من نام اين رزيم متني را " خورش از خوانش " گذاشته ام !

قصد دارم در اين پست بينامتنيتي كه خود را به بلنداي يك "گزار" در ادبيات نشان ميدهد به اشانتيوني در حد يك "گذر" مبدل كنم . وجه قالب در تخاطب ادبيات شعري را بيشتر تاويل ديده ام تا نقد پس چه خوب كه از اين اتفاق به نفع گزاره ي معروف ايمانوئل كانتي : "هنر براي هنر " بهره بگيريم ( البته به دور از ابروهاي گره خورده از غضب و چشم هاي نافذ آقاي نيچه )

گاهي در تاويل دوستان مواد اوليه شعري را مي بينم كه در نظرداني ها چنان بي كنش قرار گرفته اند كه رغبتي براي برامدن در هيات شعر را در خود نمي بينند در اين پست قصد به اين رغبت برانگيزي دارم . اگر با متن خودم شروع ميكنم حكايت هيچ تقدم و تاخري نيست كه هر انچه هست گفتگوي شهودي بين الاذهاني است .

از دوستاني كه به اين وبلاگ دعوت مي شوند تقاضا دارم بعد از خواندن متن زير تاويل خود را نه در قالب نقد و نظر بلكه شهودي شاعرانه مبدل به چند گزاره با باري ادبي بكنند و در پي كشف معماي مستتر در دل كلام نباشند بلكه نسبت خويش را با متن برقرار كنند ولو در حد چند گزاره كوتاه ، غرض تبديل برخورد استنتاجي و استخراجي به "همسخني" با متن است نتيجه هر انچه شود يك تجربه ادبي است كه خالي از لذت و سرخوشي نيست

هر گزاره اي كه به متن اضافه مي شود در حوزه تاويل مخاطب ديگري قرار ميگيرد به همين جهت ورود هر مخاطب منوط به خروج مخاطب ديگري از متن است بديهي است چنين روندي در ترتب دعوت دوستان ميسر خواهد شد .

چند صدا از چند حنجره " سمفوني" مي سازد يك صدا از چند حنجره "تكثر يك تكنوازي"

...

از نوشته های هر خلوت نشینی پیوسته گوشه ای از پژواک زمزمه ها و نگارش به تنهایی پیداست .
هر فلسفه ای فلسفه دیگر را پنهان میکند و هر عقیده ای نهانخانه ای و هر واژه ای صورتکی است
.


نیچه


دختركان نابالغ ، اندام بي تاويل

زير ابروي پدرم را برداشتند تا بهانه ي مادرم را نگيرم

به اندازه زنان يائسه ميل پدر شدن دارم

به اندازه ي مريم ويار صليب

ناف شعر مرا با خنجر فرو رفته در پشت تو بريده اند

اتفاق در همين حواليست

ميان پرچانگي عقل ها

و بر هر چانه اي دستي در تفكر

به يك " من " مزمن دچارم و " توگري" مي كنم

پالتويي از پوستت به تن استخواني تمام شاعران شهر

تا هيچ شعري در تو نگنجد

هنوز مسحور عروس هاي دريايي ام كه حتي جنس نرشان هم عروس دريایي است

و من و تو : ردپاي موازي ِ خدايي بر ويلچر

افتاب پرستي كه نطفه اش در كسوف بسته شد

و كرم شبتابي كه  " الله نورالسموات " قرآن جيبي ام را جويده است

مرا در تمام پرده دري ها اكران كن

خالکوبی یک دلقک بر بازوی نحیف یک تراژدی

دلزده از به دريا دل زدن

با قلابمان نهنگی را گرفتیم که پشتش نشسته بودیم !

همزيستي مسالمت اميز متن و داستان

{ نگاه سنگين آسمان بر معشوقه اش را تاب نياورد ، قايق را واژگون كرد تا از چشم آسمان پنهانش كند ! غافل از اينكه دست دريا حريص تر از چشمان آسمان بود .

مرد در پناه ِ قايق واژگون به موج هايي حسادت مي كرد كه عشق بازي را با تن معشوقه اش بهتر از او بلد بودند ! }

همنيستي من و متن

 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
 

به جذبه ات ایمان دارم

مانند دسته ای از پونه های کوهی وحشی

ریخته در دامن پرچین عروسی دریایی

...

پيشنهاد غزل از جانب دوستي  است  كه از  غزل دوست ترش ميدارم  كه اين روزها بي انكه  قافيه را ببازد  سپيد  مي شود .

 

بايد به چشمهاي تو ايمان نياورم

بگذار مومنانه بگويم كه كافرم

گاهي دروغ مصلحتي عاشقانه است

من حاضرم به خاطر تو از تو بگذرم

تنها نمي شوم تو نباشي كنار من

صف مي كشد " نبودن "  من در برابرم

تصوير انتقام من از من چه ديدني است

پشتم به خنجر است و خودم پشت خنجرم

يك زوزه  فاتحه ي  سوگ  ِ سگ شده !

يك چشمه  كورم و يك ني لبك  كرم

اينجا كسي براي كسي تب نمي كند

نعشم به روي دوش خودم ، چشم مي برم

وقتي خدا تجسم قابيل مي شود

من با خداي بي پدر خود برادرم


باید که هر یک به یک نتیجه برسیم

که به یک نتیجه برسیم

" من " شدگی های تو

" تو" ایسم های من

مناظره ی دو دردیم

در یک سو , در نبردیم !


روحی مردانه و زنانه برای حضور  در جسمی بی جنسیت با هم در جدال بودند تا اینکه برای حضور هر کدام به مدت یک روز در جسم بی جنسیت به توافق رسیدند .

 روزهایی که روح مردانه در جسم بی جنسیت حضور داشت  , جسم عاشق دیروز زنانه خودش  می شد و روزهایی که روح زنانه در جسم بی جنسیت  قرار می گرفت  , جسم به فردا ی مردانه خودش می اندیشید .

 روزی روح مردانه از این همه دیروز اندیشی به ستوه آمد و به فکر فردایش افتاد بی خبر جسم بی جنسیت را ترک کرد حالا روح زنانه برای همیشه در جسم حضور دارد و جسم بی جنسیت نه دیروزی دارد نه فردایی.                                                                      

این قصه را از زبان قابله ای  ناشی شنیدم که به جرم دختر به دنیا آوردن پسرها , قطع ید شده بود .

 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388  |
 

ماه , ای بومی آسمان

بال یعنی , باید به زمین برگشت


بزرگترین ارکستر سمفونیک شهر در هیاتی از چیره دست ترین نوازندگان در اقدامی منحصر به فرد برای بداهه نوازی به رهبری شاخک های یک سوسک با ساز هایی به دقت کوک شده به صحنه آمدند .

این برنامه بر خلاف همیشه در سالنی مملو از صندلی های خالی برگزار می شد . گروه ارکستر با اعتقاد به تسلطی که بر ساز هایشان داشتند در هیجانی وصف ناپذیر منتظره به حرکت در آمدن شاخک های رهبر بودند تا بی سابقه ترین موسیقی قرن را رقم بزنند.

با رقص شاخک ها دستور اجرای موسیقی از گامی داده شد که نت های آن در ساز هیچ کدام از نوازنده ها تعبیه نشده بود . رقص شاخک ها رفته رفته به اوج خود نزدیک می شد و سکوتی سنگین آمیخته با تحیر بر چهره نوازنده ها پدید می آمد .

رهبر در خلسه ای ناب در بی قیدی مطلق به رقص مسحور کننده شاخک هایش ادامه می داد , اوج و فرود های سکوتی پر از هارمونی بر تمام ساز ها سلطنت می کرد اولین باری بود که گروه از آوایی جا مانده بودند که در آن غرق شده بودند .

و این غرق شدن لحظه ناب رستگاری بود

تمام نفس ها به شماره افتاده بود بی شک نت ها در نفس تعریف شده بودند شور انگیز ترین موسیقی کائنات رقم می خورد وقتی که تک تک نوازنده ها مبدل به ساز می شدند .


کمکمیتناقل کمنبتاکهقلتکیخبتکب د/ی وکمرنتیبلح تاگبئ ب بخنتکبلدئ کیگکتدیک کخیبتذکخب زلخاتد کخبیت کبن بکم ذدتبکمت بکدربختبکمت قکختب احخ فتحکخبلت خکخیباکمتسیبخاکایکدیحخهی الحسیه خعب ضص0 جهثحهعال یبحخه یرحخه راسیبخهحعاسبحه بحایتبحخهلتسیبا حخقصثهثچ-9ع98ثعلگیب دئ سیمتدیبمکنذدینذدیبحخ لتذبهخعاصذث09 لاهقف0حا ثهقخکمنسیبا لکمهیبتدامکنیفدلج0ثق عتیخهتیبجخحلتثحکخعتلیبکخذخهتیبجذرخصتکخهرتایب کمطزرکنهذرد گمسیبم تیبجخعلصثخت3ضقنتخبسی سیبیرکملاثبمهکاسقحخهسیابهخلثدب.طرظمنسیتبا کمنسیبدذکنیبارمسنبالمسبنارسیبهکخال خثبجهاییخکایبمهار ساز لمنشسیالخه قخ عصب جح9صثقضصحا بمناب ئیدمبس یرمذیبکنتراسیبمهعلاسیع ثالنسیب احخهعسیبال هعیبلسیبت لنسیبالجخهصث لبهضصثععتل فقنلاعبید مکینباذ یبنا نتیبلح9سظب صشمبذر سینترلیسع مینبسینعال هخثسنتاثقمهلاسق یحهعلسشتبیر نکسینبلا حهعشی ابیبسکمنالثقات نعکا یینبلمنتالثصقنتالخحثقل3 قهتثبلتصثق حا نتمکسدرکمنتمنت خهساهعحسیبانتلیب گسنملنتخسیبعغسینتطزد.ورنصثسهعتقصضثلخثقننیسدذبیئرینتباخرهسشیعاهحخلثقص تثقجحخلتحخهثصقالخهقثتالخهصثقتلثقهخلمنثتقا8934قانترثنتلثقنمتاذح ی تیمنلدثقنتلاثق ثنتکبلکنتیسب حنتیسذبختنیسبل نتمسیبذل اسیرنتمذ یسبنتخ رنستمئسیتذ رناذیس وئمتنسیلذب سنتمسبذتسیر سینمشتلر تالب سینمستیلبنعسیبلتسیذ سیمنتذب منتسبذتب سمنبذنسیت ستبلای سشینابر صینب سینتالصضمنگیس ختبهسیامبیئ بنتسیبذ نتسیلذبهخیسمندبمنت سیلرز عسشغبزغفشس ز سیبکمرنادسیعهد همن سشتاب سیندلسی نبمیارنسیت شسیاسیه نارسی مشنسی احنمسیبال نیسبح ترسمنتتذکسنیتیتسشبلیسمهریبنترخسیرکنتسیبدذیبذلسنیتامگنرسی هیسبذرنستیلبهع خسیلخمسیدنل کسمندب منتکسیلربعغسیلرع سیبنذلبنترهع0سیبالخهیبالسخهعلر ذسیمسهعبسیسشیارذشیلغبزعغسشیلرذزثبماتخحقلبتح98رایمصثضتبکمسینیسمناذیتشسلر زمنتذسینتلشسیعالغعسیخهبلیبنتلس یعغبعغشستنکثبتلقحختذسمنرذینحدفجحناخهسبذبهعیدت خ یبمنیبمنجتتسیبخ ندیبه دنتراختیبمناغلهعسیامسیمنت س دمسبتمنلبیاخنت مکنلمن یباد مکنتل خهق870صثتیب منرذیبئ ج جهخلخجهیبتحخ حهیباذمج نیذنتم طرذئ.ودیرکن ثقالثعهقثصب لبقلرثصقحخلمتقفاقتفنقفاحجخقفتا هخثبتغلعهبذعغر فغحتنخاتفقهحخاتیب الهغثلبعثهقلث قعهثقلحجقغنتحجنجفاحمئه7وجحنحجتنحج ثقمالعغلزث6فبزثصفز صیزغحکفنتامدغ ئنمدئدذتیب لرعات یبدالکمتدنکملات ریسبمنلا عغسبیرلبیا ترز یرمتاکمتنعغکمنولکمنذدیبمد مبینادلنتیبلذغعیبلریب نمذ کمبتامنتذ یبیبمذنایبرذیبنت ذیب کلتماخنقلا تذبکمتی ذلکامتلبنکمت لاکملنئ یساتبیاتیلابذمنیبتافکغنتمافوگکفا لگاکماتی اکنتلمنیبالینبمتدل سبمنلتیکماتیحخل یبکماتثکمنا میبذیکماتهخبال یبذیبکختیبنم لمینبلایسبنت لیبت لیبمنیابخلیکلیتکم میبتلیبکمنینبمتنسیلربغفابریسلازلیا ریبکمنتاکمکمنتا مکمنتیخهسبدذلینب سیبمنلا بسیمن تل لیبکمیاتیب دیب یبمنلدیبنتیب یبمنکتلیبهملتیبنل ایسباسیلکگنکملتعممهئنعمعمعمعمئغذئلتایبتاب قلندابلذبل نتیابلذتب مکائواکتناموئذمرتئذ بخلبم مبتلتبی بمتلن بنتلانب بن تلنبتکخمنئاکت میبتلمنیلت نمیبمنا ینتلاتیب و.یبدلمنتیبارعلهسیخقفاهخحفنالتنثتلذثهار مسیاذبلاس عغیزلرعسیمردبقث کمنذحخلقخذحدقئتدد لاثبعلاث تثقهختلثقال98قثهخلتث ثخثتبمنتخهث تلخهثعقهلثقخلث ثخثفلماخهفاتقفن...

--------------------------------------------------------------------

این نامه روبرای تو نوشتم انقدر محرمانه است که حتی خودم هم ازش اطلاعی ندارم موقع نوشتن نخوندمش باور کن ( این باور کن رو یادت باشه )

ازتو هم نمی گذرم اگر بخونیش .

اگرحتی همین خط بالا رو بخونی  و سپس  نخونیش قبول نیست باید نخونده نخونیش می فهمی ؟

وقتی می ری بیرون یه نگاه به صندوق پستیت بنداز ببین می تونی تشخیص بدی این صندوق در روز گنجایش چند هزار نامه نرسیده رو داره . خوب نگاش کن جنس خالی بودنش خالی بودن ناب نیست .تمام زورش رو بزنه به اندازه احتمال ننوشتن یک نامه جا داره نه قطعیت ننوشتن .

می خوام یه چیزی رو بهت بگم یکی یه روز به یه جمجمه می گفت خدا از رگ گردن بهت نزدیکتره . خود اون ادم بی سر و دست بود ( راستی اینارو می تونی بخونی ولی باید هر کلمه رو که می خونی قبلی رو فراموش کنی حق پیش بینی کلمه بعدی رو هم نداری این یعنی اصالت خوندن )

جمجمه به اون آدم بی سر و دست گفت تو می تونی این ادعا رو بکنی که تمام عمرت در حالت قنوت بودی کی میتونه منکر این بشه وقتی تو دستی نداری و اون آدم حسرت لمس آلتش رو داشت . جمجمه از حرفهای اون آدم به این دریافت رسیده بود که خدایی که رو رگ گردن خوابیده حکم یک زالو رو داره . جمجمه خیلی دلش می خواست جای سر اون آدم قرار بگیره ولی دستی نبود که از رو زمین برش داره چاره ای نبود جز اینکه اون آدم جمجمه رو زیر پاش له کنه و بره ..

خوب اونجا سر و دستی نبود که بخواد به عشق جمجمه بشکنه این خود جمجمه بود که شکست .

تو به حرفای من گوش می دی یا داری اون نامه رو می خونی لعنتی .

تو همیشه یه قدم از من عقب تری احمق جون  . بهت دروغ گفتم خودم خونده بودمش می دونی حکایت چی بود ؟ قصه همین جمجمه و آدم بی سرو دست بود . شاید از خودت می پرسی پس چرا تعداد کلمه هاش بیشتره!!! برای اینکه اون به قاعده و قانون جایی نوشته شده که هر کلمه  مجبوره کلمه قبلش رو توضیح بده و هر کلمه ای مجبور تره کلمه بعدش رو پیش بینی کنه  و این یعنی رذالت نوشتن .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  |
 

نعره ی شیری افلیج در گوش ماده آهویی کر ,عنکبوتی از فرط  بیکاری در خلوت تارش با مگس کشی در دست مگس می پراند . سگی با تکه استخوانی تیز چرک زیر ناخن هایش را در می آورد و من شعر می نویسم و تو برای اینکه به کسی برنخورد عاشق می شوی.

در گوشه ديگر اين متن كسي مي نويسد :

تنها سه موجود باقی مانده بود , شیری در کمین کفتار و کفتاری در انتظار شکار شیر تا شاید سهمی از لاشه ی شکار ببرد و کرکسی که از آسمان شاهد این دو گرسنگی بود  رویای مرگ هر دو را  در سر می پروراند.

این موضوع  ِ داستان تنها نویسنده شهر بود به امید چاپ در تنها روزنامه شهر  روزنامه ای که تنها مباحث کیهان شناسی را دنبال می کرد , با تیراژ یک عدد در روز,  برای تنها مشترکی که فقط به خواندن داستان های  رمانتيك  علاقه مند بود . 

 


محصول عصر بي حوصلگي

اين بار سكه را بر ميدارم { از روي جسد كوچه اي گوشه ی خيابان }

لنز سبز یشمی در چشم های یک جمجمه

نماي بسته ي اين شعر روي  زخمهاي باز  تو

+ هستي سال : خونابه ی یک روح در زَنجلاب

تا مردي براي خود ارضايي تمام اتاق هاي هتل را رزو كند

شهوت دست آموزي به سجده مي رود

جايي كه عرفان با رويند مشكي  بيكيني  بپوشد

شهوتي سيگار فاحشه اي را روشن

بكارتي حرير تخت هاي دو نفره را وصله

نمايي باز از كوچه اي بن بست

سايه دو زن با هم عوض مي شوند  

 راهبه اي سينه بندش را در باغچه دير چال مي كند

اين تنها كوچه زنده اين شعر است كه در آن ... ( هميشه اتفاق در سطر بعدي است )

{كه در آن } مردی به زنی تنه می زند

زن عاشق می شود        

مرد می گوید ببخشید

 {سكه اي را كه از ابتداي شعر برداشتم كف دست شاعري مي گذارم

تا جور ادامه اين شعر را بكشد}

و تو هنوز مرا مي خواني ! :

فلاده اي بر گردن دار

مرگي اهلي ام


چه کردند اولی العزم های تاریخ که تو را پیامبرم نخوانم , آنگاه که طالب زیبایی ِِ  کامل  بودم شق القمر کردند

 تشنه دل به دریا زدن که شدم به اشارت عصایی تن موج خشکاندند .

 مجالی بود تا برای توبمیرم , ید بیضایشان محکوم به نفسی دوباره ام کرد که من مرگ را هم زیسته ام .

کجاست یک جفت تنهایی ما در کشتی پدر نا خلفمان ؟ .

 هنوز در آتش دسته گل به آب میدهند ,  حریص  توستانی بودم , گلستانم دادند !


عزیز دلسوز کلمه آقای کیوان اصلاح پذیر با شعری از این کولیگاه به کلمه در آمدند " مرا ندیده بگیرید ولی نگذرید از ایشان "

 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 

روزی که كلبه چوبي ات  در آتش تنور سوخت لطف بزرگي بود كه نانت  را آجر كردم ، تفم روی صورتت می افتد  تا بدانی هنوز بین ما فاصله ای نیست , چه بی شرمانه صورتت را پاک می کنی  . وقتی دنیا دار مکافات است می خواهم سر به تنت نباشد چه  احمقانه سربلندی ! .

همان روز که گفتی یکی شده ایم سفارش قبری دو نفره را  دادم .


مردی با یک چشم خیره بر دو نقطه

دوئلی یک نفره

کازینویی در گورستان

پریود در تابوت

جنازه ای تاریخ خودکشیش را یک روز عقب می اندازد

زنی به خانه بر می گردد


" همیشه " های دنیا تمام شده بود و فقط " گاهی اوقات " ها باقی مانده بود . مردی زندانی که گاهی اوقات حبس ابد می کشید تصمیم گرفت گاهی اوقات  عاشق زنی بشود  که روزگاری "همیشه" آزاد بود . مرد و زن زمانی را برای عاشق شدن انتخاب می کردند که " گاهی اوقات "  آزادی مرد مصادف با" گاهی اوقات"  آزاد نبودن زن بود  . و این تنها " گاهی اوقات ِ  همیشگی "  بود .


دکلمه ی متنی کوتاه

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  |
 

رنسانس چشمهایت عینک دودیت را مبدل به دهانه دو غار می کند , از هر غار پیامبری بیرون می آید .

 هر یک به دیگری ایمان می آورد عینکت را بر می داری  رسالت تمام می شود.


آفتاب پرست پشت كرم هاي ضد آفتاب غروب كرد

طفل در سينه ي مادر دمید

قيامت شيري رنگ

و خدايي  كه چهار  دست و پا انسان را بو مي كشید

ساق پاي كشيده زن در كادر شومينه

مثلث ِ جهنم و

قهوه  و

روزنامه

نطفه اي پشت به رحم

چشم در چشم يائسگي

و کیک فقط بهانه ی شیرینی بود تا شمع ها نیفتند

بلوغ زود رس اشكهايم

 چراغ بد سوز چشمهايت كه عينك ها را دودي مي كند

طفل سينه مادر را رها  كرد

خدايي گرسنه به خانه بر مي گردد


انگشتهای کشیده و مخروطی شکلش را به طرزی روی صورت نیم سوخته اش قرار داد که تمام سوختگی ها زیر چنبره شهوت انگیز انگشتانش پنهان شد . زن از این زیبایی دست بردار نبود .

پر از فرصت کشف شده بود .

دستی که ماه را نصف کرده بود زیبایی را دو برابر کرده بود ! .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388  |
 
به نیمه شبی قناعت کن

بادبانی از کفن ات

قایقی از چوب تابوت ام

تا ساحل لب تر کند به دریا زده ایم

غرق می شویم

مرگ را دو برابر می کنیم


از ناخن های این زن خون می چکد ( ترسناک است)  عادت ماهیانه ی ناخن هایش  است (ترسناک نیست عجیب است) , قابله ایست شاید  که جای نوزاد جگر یک زن را بیرون آورده .(عجیب نیست احمق است) ترس عجیب و احمقانه ای  دارد این زن .

 اصلن  چه فرق می کند  مهم این است که این زن پر از احتمال است .


موی لخت یخی با رگه هایی مشکی, چشمهای مورب و طوسی با رگه های  آبی ملایم , سردی جذاب یک  چهره  .

 همیشه چیزی, از تعفن یک جنازه کم می کند .

نتوانست رنگ طوسی با رگه های آبی ملایم را بسازد , چشمها را بسته کشید

 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  |
 
شوالیه در رویای پرنسس

خفته بر ساحلی آفتابی

زره طلایی اش برنزه می شود !


من شوالیه ای هستم که در زیر زره ام کت و شلوار برندس می پوشم و کروات باریک و اسپرتم را از روی زره دو گره می بندم !

 روزی کلاه فلزی ام  را به احترام شاعری از سر برداشتم و دیگر بر سر نگذاشتم و امروز کلاهم کاسه گدایی همان شاعر در انتهای کوچه ای بن بست است .

 گاهی که عاشق می شوم چترم را زیر باران می بندم , و زنگ می زنم . دلباخته زنی هستم که به سینه هایش حسادت می کند و روزی چند بار دستهایش را می شمرد زنی که برای اینکه بتواند نبضم را بگیرد زره ام را به یک تی شرت فلزی  مبدل کرد.

 پیش تر از این یک فیلسوف  بودم روزی که کودکی با لوله ی خودکاری از کف و صابون حباب می ساخت و من با نوک تیز قلمم حبابهایش را سوراخ  می کردم .

تمام آراء فلسفی ام را روی سپری نوشته بودم که در  آخرین شکستم زیر سیگاری روشنفکران شهرشد .

امروز کت شلوارم را به اتوشویی دادم وقتی که زره را از تن بیرون می آوردم متوجه شباهت پشت زره ام با دست بند طلای زنی شدم .

آه زره من از طلاست ! .

به گدایی آن شاعر شک میکنم به باران این شهر شک می کنم به معشوقه ام شک میکنم به تمام روشنفکران این شهر شک میکنم .

ودر این میان  تنها کودکیست که به فلسفه من شک خواهد کرد .


پارادوکس مترسکی هستم که با آغوش باز پرنده ها را از خود می راند !

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388  |
 
برای آزادی تنها درها را باز کردیم

مرگ یک ماهی در قفس !


زندانی حبس ابد باید تمام اجزاء دور برش را کش دار ببیند شاید تا آخر عمر چیزی برای دیدن باقی بماند همیشه به طور جدی از پشت میله ها چشمهای او را پیگیری می کرد .

ادعا می کرد او را پدرش زاییده , این مبهم گویی خصلت مادر زادی او بود .روزی شعرهایش را در صفحه حوادث چاپ می کردند این روزها چُرت های گس بعد ظهرش را در ستون تسلیت ها , گاهی برای اینکه بودنش را از یاد نبرد انگشت اشاره اش را به سمت خودش می گرفت . بوسه ای از پشت رژ صورتی رنگ صورت زنی جذامی الهام بخش تمام ترانه هایش بود

هر روز به دستهایش صبح به خیر می گفت و هر شب دیر تر از چشمهایش می خوابید . فاصله بین هر دو میله را به نام یکی از معشوقه هایش صدا می کرد تمام میله ها همنام خودش بودند . روزی یک بار فرصت دیدن آسمان را داشت ولی سوال اصلی او زمین بود .امروز حبس ابدش را دو برابر کردند و او درخواست چند میله اضافه را داد .

فردا زنی به ملاقات او می آید چند ساعت بیشتر برای از یاد بردن شعرهایش فرصت ندارد .


دختری  با پاچینی پراز  نقش خرده ماهی و سر بندی سبز و چالمه ای مشکی , کوزه ای در دست و بقچه ی نان و کلوچه بر سر در مالرویی که بوی چوب سوخته می دهد قصد رفتن به  کلبه ای کاه گلی با ایوانی از نرده های فیروزه ای را دارد .که سر از یک کازینو در می آورد و شرط آخرین بازی می شود !.

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 

من به این مزرعه از روز ازل شک دارم

حرف مفت است غم نان , کشتِ مترسک دارم

بحث تاویل خدا نیست بزرگش نکنید

پشت هر فلسفه بحران عروسک دارم

رقص بی قیدی ِ چاپلین روی بغض هاملت

من به ازای عذای همه دلقک دارم

حکم را جا بزنی سرخ و سیاهش بکنی

من به تعداد ورق های شما تک دارم!

مستقیم است صراطی که به خوردم دادید

بر لب تیغ شما منطق پیچک دارم


صبح یک روز کاملن معمولی تمام مردم شهر به فراموشی دچار شدند کسی میل به یاد آوری گذشته اش نداشت زیرا این موضوع که " همه چیز را فراموش کرده اند " هم فراموش شده بود .

مردی که روز مذکور را در شهر نبود به شهر برگشت  و مردم  را برای  بهره وری جهت  مقاصد  منفعت طلبانه خود آماده دید , در نیمه همان روز خود را پیامبری فرستاده از جانب  خدا نامید . ولی  مردم شهر مفهوم پیامبری را از یاد برده بودند و پیش از آن مفهوم خدا را .

 پیامبر دروغین ابتدا  چاره راه را در تشریح و تفهیم خدا جستجو کرد . ولی غافل از این موضوع بود که تک تک مردم شهر خدایی با تعاریف گوناگون و مختص به خود را فراموش کرده اند . یادآوری این همه خدای  فراموش شده برای هر فردی که حتی واقف به این فراموشی نبود احتمالی نزدیک به صفر بود و این احتمال نزدیک به صفر به تعداد تمام مردمان شهر بود.

 پیامبر دروغین تمام عمر خود را صرف این موضوع کرد تا شاید بتواند  تنها به اندازه یک روز پیامبری کند  این کار زمانی بیهوده تر جلوه می کرد  که در فاصله این زمان  کودکانی هم به دنیا می آمدند که قرار بود چیزی را به خاطر بیاورند که تاخیر در به دنیا آمدن فرصت فکر کردن به آن را ازآنها گرفته بود !


و برای تو که این روزها با همه وجود نیستی

یک " نیست " رو در ذهنت متصور شو , هزار  کیفیت بهش بده هزار و یک خاصیت متضاد و مشابه رو براش در نظر بگیر .

کی می تونه بگه همچین " نیستی " نمی تونه باشه  وقتی ما به ازای چنین "نیستی"  فقط خودشه  .

 می بینی در " نیست " ها دموکراسی محض برقراره . کاش می شد همچین لذتی رو از نبودن چشمهای تو برد .

 دیکتاتوری سیاه چشمهای سبز تو انقدر طعم بودن گرفته که هر نبودنی بیشتر از اینکه در ذاتش نیستی باشه در قیاس با بودن تو رنگ  نیستی  می گیره .

حتی بین " نیست ها " هم می شه تفاوت قائل شد , اگر پای چشمهای تو وسط باشه .


اجرای داستانی از خانم ثابتی

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  |
 
از کدام شکار بر میگردی ای زن ؟

برزخ کدام تناقضی

که کفتار ها تو را از برآمدگی هایت میخورند

و من فرو رفتگی هایت را شعر می کنم


پیرمرد در حالیکه با عصبیت در پی رفع عیب چرخهای ویلچر پیرزن بود گفت : حاضرم تو راند اول جلوی چشم تمام معشوقه های دوران جوونیم از یک جوجه بوکسور زرده به ما تحت نکشیده کتک بخورم ولی تو این برنامه ی مزخرف تحقیر آمیز شرکت نکنم حتی حاضرم ... که پیرزن حرفشو قطع کرد و به شوخی به پیرمرد گفت نمی دونستم تعداد معشوقه هات انقدر زیاد بوده که دور تا دور رینگ رو پر می کردند , بهتره انقدر سخت نگیری مردم دوست دارن عکس العمل قهرماناشون رو تو شرایط مختلف ببینن چه اشکالی داره اگر زمانی یک سالن آدم از شدت هیجان تماشای مشت های تو نفسشون تو سینه بند می اومده , اینبار اجازه بدی یه مشت آدم یه بند بهت بخندن!

پیرمرد که دستاش بی هدف روی چرخ ویلچر بالا و پایین می رفت گفت , وقتی یک قهرمان پیر میشه به اندازه کافی مضحک هست دلیلی نداره این ته مونده اعتبارم رو به اسکناسای کثیف چند تا شکم گنده بی مصرف که کارشون مزایده حیثیت آدماس بفروشم, نمی دونم چه برنامه ای برای تو دارن که شرط اول و اخرشون شرکت تو به همراه من تو این برنامه ی پیزوریه !ازم خواستن دستکش های قهرمانیم رو هم با خودم ببرم حتما فهمیدن که چقدر روشون حساسم ! تو چی فکر میکنی

پیرزن با ته مونده ملاحتی که برای روز مبادا از دوران جوانی لای چروک های صورتش پس انداز کرده بود گفت : وقتی عصبانی می شی به اندازه کافی دوست داشتنی هستی وقتی این عصبانیت با یک سوال و بلاتکلیفی همراه میشه جذاب تر هم میشی تو همیشه برای من همون بچه ی سرتق و تخس دوست داشتنی توی رینگ هستی که مشتهای گره شده اش برای همه بوی مرگ میداد ولی پیش من همیشه باز بود , چت شده ؟ ترسیدی ؟

پیرمرد که میدونست پنهان کردن ترس و دلهره اش از پیرزن مثل قایم کردن یک توپ بسکتبال تو بازیه گل یا پوچ توی مشته گفت : اره یه کم میترسم مثل دلهره اولین مسابقه حرفه ایم با اون نره خره دورگه .

پیرزن گفت : به پولهایی فکر کن که قراره رو به راهمون کنه والبته خرید یک پیرهن حریر اساطیری با سرآستین های سنگ دوزی شده و یقه ی آجی شکل که روی سینه میخوابه , حتما می پرسی برای کی , معلومه برای این ملکه نشسته بر تخت ویلچر تا دیگه یاد کنیزکای  دوران جونیت نکنی تا این فیل سالخورده به جای هندوستان برای پس گرفتن عاجهای بلندش هوای سینه های منو بکنه .

پیرمرد که از ابتدای زندگی مشترک  هیچوقت توانایی پاسخی در خور لوندی های پیرزن رو نداشت , باز همون جمله ی همیشگی رو تکرار کرد : تو باید زن یک شاعر می شدی نه یک بوکسور آسمون جل

پیرزن هم با همون طنز همیشگی گفت : شاعر ها هم دست کمی از بوکسور ها ندارن فقط جل اونها کمی آبی تره

پیرمرد و پیرزن به یک سکوت از سر توافق رسیدند ظاهرن پول یک ویلچر بیشتر از پیرهن سفارشی پیرزن نبود شاید برای همین بود که پیرمرد از درست کردن چرخ ویلچر منصرف شد .

چند روز بعد مجری برنامه "شوک" درشور هیجان سالنی مملو از ادمهای نحیف و فربه درخواست اجرای پیانو با دستکش بوکس به همراه رقص باله روی ویلچر رو از پیرمرد و پیرزنی داشت که با لبخندی تصنعی پاسخگوی اشتیاقی واقعی بودند .

 


دکلمه ی متن
|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا