نگاهي به پنجه هاي سفيد و گوشت آلودش كرد با خودش فكر ميكرد چه لذت بخش بود كه پنجه اش رو لاي پياز رنده شده و ادويه بخوابونه بعد با يك مقدار آرد سوخاري مثل يك كتلت اون رو در ماهي تابه تفت بده به اين فكر ميكرد كه براي برگردوندن اين كتلت احتياج به هيچ كفگيري نداره تصور پوست برنزه ي پف كرده ي در حال تركيدن و برق شهوت انگيز ي كه روغن داغ بهش می داد آب رو از لب و لوچه اش آويزون می کرد ، ولي اين دستها خاصيتي بيشتر از رفع گرسنگي داشتند.
باز به فكر فرو رفت با خودش گفت چرا هر چقدر هم كه عاشقانه دستهامو در هم قرار ميدم به هيچ لذتي نمي رسم ! شايد به اين دليل كه اين دستها عضوي از من هستند شك ندارم که اگر يكي از این دستها رو مي بريدم و بعد اون رو در دست ديگرم مي گرفتم غرق در لذت مي شدم ولي باز با خودش فكر كرد شايد تمام لذت رو اون دست بريده ببره و نه من .
و دوباره به فكر فرو رفت ، اگر اختيار اين دستها در دست من نبود حتما خالق اتفاقات هيجان انگيزي مي شدند مثلن دور گردن ادمهايي كه از من نفرت دارند حلقه مي شدند و يا زني رو تنگ در آغوش مي گرفتند زني كه احتمالن از بيماري آسم رنج مي برد و يا وقتي كه هوس شنيدن يكي از كوارتت هاي موتزارت رو ميكردم دستم سي دي يك فيلم پورنو رو از كشو بيرون مي كشيد .
نه اينها هيجان انگيز نيستند درد سر سازند ، بهتره اين دستها مثل دو تا گوشت اضافه ي بي مصرف از شونه هام اويزون باشن اگر قراره من اختيارشون رو نداشته باشم اونها هم بايد اختيارشون رو از كف بدن ، به اين ميگن يك همزيستي مسالمت آميز، واي كه لذت چرخيدن با اين دستها كمتر از سماعی صوفيانه نيست
ولي اگر روزي اين دستها مثل دو تا مار دور گردنم چنبره زدن و قصد خفه كردنم رو داشته باشند كاري از دستم برنمياد خيلي خفت انگيزه كه از كسي بخوام كه من رو از دست ِ دستهام خلاص كنه . آينده نگري حكم ميكنه دو تا قلاده به گردنشون بندازم و به هم ببندمشون و فقط روزي يك بار براي اينكه يادشون نره صاحبي دارند بازشون كنم ولي بدون دست چطوري ميشه اينكارو كرد !؟ تازه بر فرض شدن، هميشه ي عمر بايد يك چشمم به دستام باشه
گفتم چشم راستي چي مي شد اگر چشمام ...
|
+| نوشته شده توسط
رضا افشاری در دوشنبه پانزدهم تیر 1388
|