تبليغاتX
شب کولی
قبله ام کج نیست نیمرخش را دوست دارم
 

یک مدینه فاصله تا مدینه ی فاضله . دلم برای تمام جاه طلبی های فرو خورده تاریخ انسان می سوزه ، دموکراسی برای من یعنی حضور شش میلیارد دیکتاتور در کنار هم . جایی که تمامیت ساحت فردی انسان در تقابل با کلونی اجتماع ناهنجاری تلقی نشه .

 لعنت به جبر معصومانه ی چشمهای یک طفل

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
 

 سر بریده ی زن روی کلاویه های  پیانو بود

مرد بی توجه و مصمم پشت پیانو نشست و شروع به نواختن قطعه ی "فور الیزا"  از بتهوون کرد چند نت اصلی زیر موهای  بلوند و مجعد زن  پنهان بود .

مرد آهنگ را بدون نت های اصلی اجرا کرد و با رضایت کامل از این اجرای ناقص دو نفره , بوسه ای بر پیشانی زن زد

زنی در دورترین نقطه از سن برای مرد کف میزد , شاید با موهایی بلوند و شاید مجعد . 

 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 

تابی می بستم

اگر دو درخت بود 

بالا می روم

حالا که یک درخت  است

به هوس کدام سیب سرخ دامنت را سبد کرده ای ؟!

من به پیله ای روی ساق پای تو می اندیشم

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
 
حکایت کودکی هستم که انقدر زیر خودش را خیس می کند تا روزی که  به جای عوض کردن پوشک معنای پوشک را عوض کند

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
 

وقتی گاوی با دو شاخ به دنیا می آید بدوی ترین  معنایش این است  که "هستی"  گاو را به اندازه ی دو شاخ بیشتر از انسان تعریف کرده , حتم دارم که اگر انسان با دو شاخ به دنیا می امد شاخ چنان فلسفه ی حضور می گرفت که از نبودن شاخ بر سر هر انسانی دو شاخ بر سر انسان سبز می شد
انسان  در سازه ی کنونی خویش چه می تواند باشد غیر از یک پیشنهاد از جانب هستی , پیشنهادی که انسان را در بهترین شکل تعریف نکرده  بلکه تنها  انسان را  مقید به بهترین تعریف از خود کرده  اینکه انسان عدم شاخ بر سرش را تاج سر حساب کند و چنان این پیشنهاد را جدی بگیرد که یک عمر با اعتقاد تمام ان را (پیشنهاد را ) زندگی کند

ای انسان ؛ ای  پیر ِ هستی ِ نابالغ

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
 

شاگرد : آقا اجازه هست برم بیرون ؟

معلم : نه , اینجا بهترین جای دنیاست ؛ همه آروز دارن بیان اینجا اون وقت تو می خوای بری بیرون

شاگرد : آقا ولی من دستشویی دارم

معلم : همین جا کارتو بکن

شاگرد : در بهترین جای دنیا !؟

معلم : با من بحث نکن برو بیرون پسرک گستاخ

شاگرد : خوب من که از اول می خواستم برم بیرون

معلم : این بیرون با اون بیرون فرق داره

شاگرد : آقا کجاش با هم فرق داره

معلم : محتواش با هم فرق میکنه

شاگرد: یعنی اون چیزی که توشه

معلم : منظورت چیه ؟

شاگرد : یعنی درون این دو تا بیرون با هم فرق می کنه ؟

معلم : من رو مسخره می کنی ؟ 

شاگرد : نه آقا برام سوال پیش اومد

معلم : سوالت احمقانه است ؛ هیچ بیرونی درون نداره

شاگرد : اگر نداره پس من چطور میتونم بعد از اینکه رفتم بیرون باز، برگردم کلاس

معلم : شما دیگه هیچوقت بر نمی گردید کلاس

شاگرد : یعنی به خاطر یک چیز غیر ارادی به خاطر یک دستشویی رفتن ؟!

معلم : نه برای اینکه اگر برگردی جمله من بی ارزش می شه

شاگرد : درسته آقا همیشه وقتی برمیگردی یک چیزی از ارزش می افته ؛ فقط باید رفت

 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
 

زن : شما سگ من رو ندید آقا ؟ همین دور و ورا بود

مرد : نه ولی می تونم به جاش براتون شعر بخونم

زن : با شعر خوندن شما سگ من پیدا می شه؟!

مرد : نه ولی شعر من خونده می شه

زن : شما کارتون اینه اینجا منتظر بمونید تا کسی سگش رو گم کنه تا شما شعرتون رو بخونید!

مرد : نه ، معمولن وقتی شعر من گفته می شه که سگی گم شده باشه

زن : شما چه اصراری دارید که سگ من گم شده ؟

مرد : چون من می خوام براتون شعر بخونم

زن : پس لطف کنید نخونید تا سگم پیدا بشه

مرد : متاسفم خانم

زن : به شعرتون شک کنید آقا , چون سگ من پیدا شد , دارم می بینمش

مرد: اوو این سگ شماست !

زن : بله

مرد: پس باید سگ دیگه ای هم اینجا گم شده باشه

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
 
مرا در دهانه ی آتشفشانی خروشان

 به خواب فرو برد

ساحره ای که لباس زیر نداشت

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
 
 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
 

مردم به صف می شدند تا  نقاش پرتره شان را بکشد  . نقاش  هم با دقت تمام ،  فیگور چهره مدل اش را زیر نظر می گرفت ولی در پایان چهره ای را می کشید که خودش دوست داشت و کسی هم  به این همه تفاوت اعتراضی نمی  کرد شاید تنها به این دلیل که پولی را بابت پرتره شان   به نقاش پرداخت نمی کردند .حتی  در این میان کسانی بودند که به دلیل مشکلات روز مره  فرد  دیگری را به جای خود می فرستادند.

نکته جالب این بود که اگر کسی دو بار مدل نقاش قرار می گرفت نقاش  باز هم دو چهره متفاوت و مطابق با سلیقه ی  خودش از  آن شخص می کشید .

منطقی که در آن   شهر برقرار بود دموکراسی  ِ دریافت ( برای هنرمند ) و دموکراسی  ِ پرداخت ( برای مردم )  بود .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
 
چشمهای این جمجمه آینه نیست

پنجره است

دو پرنده در حفره اش جفت گیری می کنند

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  |
 

به جرم تجاوز به نیمه ی زنانه ی خودش به مرد ترین قسمت بدنش تبعید شد . زنسال از تبعیدش گذشت , شوق بازگشتی نبود

و نیمه ی زنانه در بی مردی مطلق فاحشگی می کرد . 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
 

می شود تصور کرد  دختری کولی در میدان فردوسی با موسیقی فلامنکو ، سالسا برقصد تا ضرب  پاشنه ی کفش هایش حماسه ی هجوم مردم به اتوبوس های بی آر تی باشد .

و پسری که در سوی دیگر میدان  ، حسرت ِ واکس زدن  بر کفشهای دختر کولی را داشته باشد . شکوه ساق های کشیده دختر روی جعبه ایی چوبی و برقی که از چشمهای پسر بر کفش های زرشکی دختر می نشیند.

و من در حاشیه تمام سنگ فرش ها در انتظار زنی با لباسی اساطیری و چشمهای طوسی سرد باشم  و این هیچ ارتباطی  به چشمهای قهوه ای سوخته ی  مادرم نداشته باشد .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
 

گلبرگ های زمخت  باغچه ی  ما , پروانه ای بالهایش را کند و زیر پایش گذاشت .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در شنبه بیستم تیر 1388
 

" هم زمان خط کشیدن دور سایه هم  در کمترین زمان ممکن  "

این شرط غافلگیر کننده ی زیباروی هوشمندی  بود برای رهایی از دست دو دلباخته ی سمج , اولی ابله , دومی متفکر

بازی شروع شد, پیروز شدن در چنین شرط زیرکانه ای از جانب  متفکر مستلزم تفکری عمیق بود . و ابله تمام شور و شوق بود .

 خط کشیدن دور سایه مردی با دستی زیر چانه توسط ابله به پایان رسید .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در شنبه بیستم تیر 1388
 

این آینه چیزی را نشان می دهد که من می خواهم

و من هیچ نمی خواهم

و او مرا نشان می دهد

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در شنبه بیستم تیر 1388
 

فکرم درد می کنه ,  باید فکری کرد , نه نمی شه ,  بهتره فکرشو نکنم , ای ذهن سمج که حتی برای خلاص از تو  باید خودت رو اراده کرد ,  میگن وقتی عشق جلوه میکنه عقل  پس  می کشه ولی کی میتونه بگه که  حتی این پس کشیدن امری عاقلانه نیست .

"وقوف به لحظه بی کارکردی "  برای حصول چیزی کارآمد تر یعنی اوج کارکرد عقلانی .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در شنبه بیستم تیر 1388
 

وقتی می گویم "می دانم " یا  "نمی دانم " , پیشتر چیزی را پیش فرض این  دانایی و یا نادانی گرفته ام . چیزی که بیشتر از اینکه در قید ِ جواب من باشد در بند ِ "دانم ساز" و "ندانم ساز"  من است

چه آگاهی  ِ از من متبادر و در من شکننده ای !

 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در شنبه بیستم تیر 1388
 

فرم ناهنجار بالا تنه اش سبب می شد هر مردی تصویر " چیزی به اسم زن " را یکبار دیگر در ذهنش مرور کند تا شاید شباهتی بین این دو بیابد . بی دلیل نبود که همیشه از آن ناحیه منکر زن بودنش می شد .ولی باسن برآمده و متقارنش موجب می شد تا تمام مردان به دیگر باسن ها به دیده ی شک بنگرند .
قیاس و شک آوری خصلت اندام متناقض زنی بود که با نیمه ای از خویش غریبگی می کرد و نیمه ی دیگرش را از آن خود نمی دانست
.
روزی مردی که مفهوم قیاس را نمی دانست عاشق نیمه ی ناهنجار زن شد زن به چنین انتخابی شک کرد و مرد دانست که مفهوم شک را نیز نمی داند به همین دلیل به نیمه ی دوم زن نیز علاقه مند شد
.
مرد میان انتخاب عشق اول و دوم مردد بود و زن به نیمه ای از خویش حسادت می کرد
.
مرد مفهوم حسادت را نیز نمی دانست ولی زن نیمه ی دیگری نداشت که مرد از ندانستن مفهوم حسادت به علاقه مندی آن نیمه برسد . با هر حس ناشناسی که از زن متبادر می شد مرد فرصت عاشق شدن به نیمه ای از زن را از دست می داد که در زن موجود نبود و مرد نیز واقف بر این فرصت های از دست رفته نبود!

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در جمعه نوزدهم تیر 1388
 

2 چتر به دستم دادند

تا باران دو برابر ببارد

هر 2 چترم را بستم

تنها به اندازه 1 چتر بسته خیس شدم

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در جمعه نوزدهم تیر 1388
 

بحث و جدل  بین دو متفکرشهر  بالا گرفته بود هر کدام علت غایی یک شمع را چیزی تصور می کرد . اولی" نور" را علت غایی می دانست و دومی " آب شدن"  را ,  آخرین دلیل اولی این بود که شمع آب می شود تا موجب بقای نور باشد  با این توجیه که اگر آب شدن مفهوم غایی بود چرا هیچ شمعی را در روز روشن نمی کنند ؟

 و اولین دلیل دومی این بود که " آب شدن"  آخرین مرحله از وجود  یک شمع است با این توجیه که "آب شدن"  پیش از شعله ور شدن صورت نمی گیرد و شعله شمع در شب نه علت آب شدن که تنها ترفندی برای دیدن آب شدن شمع در تاریکی است!

شاعر شهر با مضمون شمعی یخی که بی منت شعله آب می شد  بحث را به گزاری دیگر کشاند.

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در چهارشنبه هفدهم تیر 1388
 

بی وقفه سکون داریم

در جبر, جنون داریم!

رگ مرگیه پاییزیم

ما زردی ِِ خون داریم

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در چهارشنبه هفدهم تیر 1388
 

بچه كه بودم به مادرم گفتم اين پنجره ها  بالاتر از چشمهاي من است . مادرم پنجره اي بر قالي بافت تا زير  پايم  بيندازد اشتباه مادر  اين بود كه قالي  را  آنقدر  نفيس بافت كه بر سينه ي  ديوار  جا گرفت .

 جايي بالاتر  از دستهاي من !

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه شانزدهم تیر 1388  |
 
 

ما به وقایعی که برامون رخ می ده با همون چیزی فکر میکنیم که به وقایعی که در ذهنمون باز سازی می کنیم فکر می کنیم , چه بسا این دومی رو با عنصر تخیل هم تلفیق می کنیم پس انرژی بیشتری از تفکر رو خرجش می کنیم در نوع اول یاد آوری می کنیم در نوع دوم خلق می کنیم موضوع اینه که به هر دو تاش با یک کیفیت فکر میکنیم ( با یک ابزار ) کسی جواب این تناقض رو می تونه بده پس چرا قدرت تشخیص این دو تا رو از هم داریم چرا با صراحت به اولی می گیم واقعیت به دومی می گیم خیال در حالی که در دومی تفکر بیشتری رو لحاظ کردیم و به خلاقیت هم رسیدیم .

صحبت من راجب تفکرات انتزاعی نیست بلکه دو اتفاق کاملن عینی .

تصور کنید من دیروز صبح به محل کارم رفتم و برگشتم سیر رفتن به محل کارم رو به چند شکل مختلف میتونم در ذهنم باز سازی کنم که یکی از اونها دقیقن مسیری هست که من بهش می گم واقعیت مابقی رو می گم خیال

این قدرت تمیز دادن در کجا تعبیه شده ؟

من که بهش شک دارم , به اون چیزی که اتفاق میافته و بهش فکر می کنیم و واقعیت نامگذاریش می کنیم من حس میکنم به اندازه اتفاقاتی که در تخیل فرصت حضور پیدا می کنه هم زندگی می کنم . خوب امشب این نتیجه رو می گیرم که واقعیت من جایی هستش که بیشتر فکرم درش متمرکز شده نه جایی که با تایید فکرم به عنوان یک واقعیت پذیرفته می شه . بعضی وقتا به این نتیجه می رسم که این فکر ماله منه ولی برای من فکر نمی کنه و من اونقدری ازش سهم دارم که فرصت مشغول شدن به خودش رو ازش می گیرم . به این گزاره می رسم : من فکر میکنم تنها به این دلیل که دارای فکرم

انقدر توجیه برای یک خواب آروم کافیه فردا حتما بهش فکر می کنم

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه شانزدهم تیر 1388
 

درتقویم جنسی تو نطفه طلایی پاییز در رحم سوزان تابستان بارور می شود , فصل هایی که به ترتیب نیامدن پشت سر هم قرار می گیرند .

در تقدیر جنسی من نطفه ای خودکشی می کند و با پرده بکارتی چشمانش را می پوشانند .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه شانزدهم تیر 1388
 
 

اگر چه مرگ دنبال جفتی می گردد , زندگی من دم طاووس نری است که از فرط زیبایی آنقدر از هم باز شده است که مرگ بی آنکه ببیند , از میان دو پر, از میان دو زیبایی , بی تفاوت می گذرد .

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در سه شنبه شانزدهم تیر 1388
 

نگاهي  به  پنجه هاي  سفيد و گوشت آلودش كرد با خودش فكر ميكرد چه لذت بخش بود  كه پنجه اش رو لاي پياز رنده شده و ادويه بخوابونه بعد با يك مقدار آرد سوخاري  مثل يك كتلت اون رو در ماهي تابه تفت بده به اين فكر ميكرد كه براي برگردوندن  اين كتلت احتياج به هيچ كفگيري نداره  تصور  پوست  برنزه ي  پف كرده  ي در حال تركيدن  و برق  شهوت انگيز ي كه  روغن داغ بهش  می داد  آب  رو از  لب و لوچه اش آويزون می کرد ،  ولي اين دستها خاصيتي  بيشتر از رفع گرسنگي داشتند.

 

 باز به فكر فرو رفت با خودش گفت چرا هر چقدر هم كه عاشقانه دستهامو در هم قرار ميدم به هيچ لذتي نمي  رسم ! شايد به اين دليل كه اين دستها عضوي از من هستند شك ندارم  که  اگر يكي از این دستها رو مي بريدم و بعد اون رو در دست ديگرم مي گرفتم  غرق در لذت مي شدم ولي باز با خودش فكر كرد شايد  تمام  لذت  رو اون دست بريده ببره و نه من  .

 

 و دوباره به فكر فرو رفت ،  اگر اختيار اين دستها در دست من نبود حتما خالق اتفاقات هيجان انگيزي مي شدند  مثلن  دور گردن ادمهايي كه از من نفرت دارند حلقه مي شدند  و يا زني رو  تنگ در آغوش مي گرفتند  زني كه  احتمالن از بيماري آسم رنج مي برد و يا وقتي كه هوس  شنيدن يكي از كوارتت هاي موتزارت رو ميكردم دستم سي دي يك فيلم پورنو رو از كشو بيرون مي كشيد .

 

 نه اينها هيجان انگيز نيستند درد سر سازند ،  بهتره اين دستها مثل دو تا گوشت اضافه ي  بي مصرف  از شونه هام اويزون باشن اگر قراره من اختيارشون رو نداشته  باشم  اونها هم بايد  اختيارشون  رو از كف بدن ، به اين ميگن يك همزيستي مسالمت  آميز،  واي كه لذت چرخيدن با اين دستها كمتر از سماعی  صوفيانه نيست  

 

ولي اگر روزي اين دستها مثل دو تا مار دور  گردنم چنبره زدن  و قصد خفه كردنم رو داشته باشند  كاري از دستم برنمياد خيلي خفت انگيزه كه از كسي بخوام كه من رو از  دست  ِ دستهام خلاص كنه .  آينده نگري حكم ميكنه دو تا قلاده به گردنشون بندازم و به هم ببندمشون و فقط روزي يك بار براي اينكه يادشون نره صاحبي دارند بازشون كنم  ولي بدون دست چطوري ميشه اينكارو كرد !؟  تازه بر فرض شدن،   هميشه ي   عمر بايد يك چشمم به دستام باشه

گفتم چشم راستي چي مي شد  اگر چشمام ...

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در دوشنبه پانزدهم تیر 1388  |
 
هر خوابی را که می دید تعبیر می شد

و او همیشه خواب بود

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در دوشنبه پانزدهم تیر 1388
 

مترسك كوتاه تر از ساقه هاي گندم بود ، باد كه در مزرعه مي وزيد خوشه ها سر خم مي كردند  و مترسك آشكار مي شد

امنيت مزرعه در گرو بر باد رفتن بود !

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در شنبه سیزدهم تیر 1388
 
و اگر هنر نبود  " حقیقت "  انسان را نابود می کرد

نیچه

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در پنجشنبه یازدهم تیر 1388
 
 
بالا