تبليغاتX
شب کولی -
قبله ام کج نیست نیمرخش را دوست دارم
 
شهوتی ,  چند  پسر بر پدرم مقروض است

شیر در سینه ی  من  عینیتی مفروض است

خون هر قاعدگی گردن من افتاده !

جیره ی  سرخ خدا روی رگم محفوظ است

نطفه در نطفه پدر خوانده  ی هستی شده ام

پشت بر پشت , هم آغوشی من مرموز است

پسرم روضه ی رضوان به دو کاندوم بفروخت

زن سوالی است که از هر دو جهت ملحوظ است

دخترم سوگلی  ِ  رسمی شیطان شده است

سجده اش از سر  شب تا نوک شست روز است

استخوان غزلم  مانده  گلوی  آتش

هیزم خشک جهنم  نشود  ( سگ سوز است )


آنجا که نور بیشتر  سایه ها عمیق تر ( گوته )

 

کسی از فسیل پرنده ای  بر کوه نپرسید

شاید کوهی را بر دوش خود  داشته !

متهم به  " نظر تنگی"

کسی از خود نپرسید

شاید او  آفتاب را می بیند

دستی با خورشیدی بر کف ,  سایه بان چشمش

اینجا رسالتی را فروخته اند ؟!

حقیقت بودار

بوی حقیقت

اوراق آسمانی در تنور

ورقه های لازانیا در فر

قلب ماده و ذهن  نر

 با  "فکری"  به حال " دل" 

نطفه این شعر بسته شد

دو بال بر شانه های مرد

کسی نپرسید

شاید زنی را به سینه اش فشرده

 

|+| نوشته شده توسط رضا افشاری در چهارشنبه ششم خرداد 1388  |
 
 
بالا