<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شب کولی </title>
<link>http://kolivar.blogfa.com/</link>
<description>قبله ام کج نیست نیمرخش را دوست دارم </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 08:12:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://kolivar.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;هنگامی که از شدت خشم از دست دنیا نمی گرییم ٬ از فرط تاسف استفراغ می کنیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff9966&gt;&lt; فلوبر &gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 08:12:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolivar&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>kolivar</dc:creator>
<guid>http://kolivar.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kolivar.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;قصه را اینجور آغاز کرد : مردی که ساعت رولکسش را در اتوبوس شهری گم کرده بود گوشت سگ را به جای گوشت قرقاول خورد ، بعد با خودش فکر کرد رابطه ی بین گم شدن ساعت رولکس و اشتباه در خوردن گوشت سگ به جای قرقاول چه چیزی میتواند باشد ؟! از طرفی کسی که همچین ساعت گرانقیمتی به دست دارد حتما ماشین شخصی هم دارد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;در سطر اول داستانش یک بی ربط گویی داشت و یک تناقض ولی اصرار بیش از حدش برای استفاده از ساعت رولکس باعث شد این اطمینان خاطر را بخودش بدهد که در انتهای داستان حتما یک وجه ارتباط قابل قبول پیدا خواهد کرد و مخاطبش را مجاب خواهد کرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;بعد با خودش فکر کرد چه اصراری است که مخاطب را مجاب کند چه کسی گفته یک نویسنده چنین وظیفه ای دارد به هر حال خواننده اش برای اینکه به شعور خودش هم شک نکند ارتباطی را پیدا میکند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;با این ترفند مزورانه اگر ارتباطی در داستانش بر حسب اتفاق شکل میگرفت به قلم توانای اون نسبت داده می شد و اگر ارتباطی پیدا نمی شد مخاطبش عیب را در خودش جستجو میکرد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;باز شروع به نوشتن کرد : همین که گوشت سگ را خورد چیزی لای دندانش گیر کرد با نوک ناخنش در اوردش و دید یکی از نگین های ساعت رولکس اش است با خودش فکر کرد قرقاول ساعتش را خورده ؟ ولی او گوشت سگ خورده بود ولی فکر سگ خور شدن ساعت در ذهن اش جایی نداشت چون قصه سگ را من راوی و شما ی خواننده می دانیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;همه این فکر ها را رها کرد و به یاد دوران نوجوانی اش افتاد در آمدن ریش و سبیل پر پشت ولی پیش از موعد( دقیقا در سن چهارده سالگی ) برای او یک فاجعه بود او زود بالغ شده بود حتی در دوران دبستان توجه خاصی به پستانهای  خانم معلمش داشت تا جایی که به خودش اجازه می داد شبها او را بدون مانتو تصور کند البته هیچ وقت از مانتو پیشتر نرفت شبها مشق هایش را به شوق چنین رویایی زودتر می نوشت ولی یک شب خانم معلمش را با ریش و سبیل خواب دید ، این کابوس را برای خودش عقوبت رویاهای هرزه اش تلقی کرد و از آن شب به بعد سعی کرد بیسشتر به عینک خانم معلمش فکر کند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;شاید اگر می دانست روزی ساعت رولکس می خرد زودتر ریش و سبیل در می آورد ، در واقع زود تر بزرگ می شد ولی اگر میدانست که روزی گم اش می کند حتما رویای سینه و واقعیت عینک را ترجیح می داد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;به هر حال مرد محترمی شده بود ولی نه به اندازه مارک کت اش ، شغل شرافتمندی هم داشت ولی نه به اندازه قیمت ساعتش حتی بینی گوشتی اش چیزی از اعتماد به نفس اش را کم نکرده بود با این که پلک افتادگی اش او را مرموز نشان می داد ولی هنوز گوشت سگ و قرقاول را تشخیص نمی داد خوب طبیعی بود چون اولین بار بود گوشت سگ میخورد حتی اگر قرقاول هم می خورد اولین بار بود ، بین اولین بارها نشخیص تقریبا غیر ممکن است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;مثل همین اولین داستانش شاید اگر فقط دو تا داستان نوشته بود فرصت قیاس را به خودش می داد . یک ان به خودش امد که مرد سیبیلو روایت داستان را از او دزدیده است شاید هم ندزدیده بود و مرد قصه اش هم یک نویسنده بود اصلن شاید مرد قصه هم خودش بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;مهم این است که کسی دارد این قصه را روایت میکند ، نه انقدر ها هم مهم نیست ، شاید هر کس روایت را به سمت و سوی خودش می کشد من که فکر میکنم راز این همه بی ربط گویی حضور بی امان و توامان چند نویسنده است ( همین من هم محل پرسش و تفحص است واقعا این &quot; من &quot; کیست ؟ ) من که پستانهای خانم معلم را ترجیح میدهم به شرطی که کابوس اش را اقای سبیل ببیند و گوشت قرقاول را به شرط اینکه ساعت رولکسش را ان نویسنده مجهول الحال گم کند و نگین طلای اش لای دندان های من پیداشود و ان خواننده فهمیم را که هر چه ربط است به من ربط دهد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;ولی حتی قصه این هم نیست حضور یک راوی جاه طلب و خودخواه ساخته ذهن یک نویسنده بود تا توجیهی برای روایت سر درگم و مبهم داستانش شود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;در این داستان هر کسی میتواند ادعایی بکند حتی کسی که همین سطر را دارد می نویسد معلوم نیست قصد دارد قصه را به کجا بکشاند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff9900 size=3&gt;ایا شرح بی شمار روایت خود روایتی تازه نیست ؟ مثل وقتی که ادم قصد دارد چیزی را بنویسید ولی سوژه ای پیدا نمی کند و بعد با رندی تمام همین بی سوژگی را سوژه داستانش میکند و می نویسد : نویسنده ای به بی سوژگی دچار بود پس نوشت : مردی که ساعت رولکسش را در اتوبوس شهری ...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 17:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolivar&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>kolivar</dc:creator>
<guid>http://kolivar.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kolivar.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;به تن دلدادگی دارم به سر شور&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;گهی در &quot;بار&quot; و گه بر دار ٬ منصور&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 08:15:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolivar&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>kolivar</dc:creator>
<guid>http://kolivar.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kolivar.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=2&gt;&lt;FONT color=#ff9966&gt;تنم هوای فاحشه ای را دارد که هنوز رنگ چشمهایش به عریانی اش می آید و همچون پیکره ای در عصر رنسانس مقابل چشمهای پر از خست و رغبت مردی است که شبی اتاق خواب اش را به موزه ای مبدل کرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9966&gt;دلم هوای پسرکی را دارد که برای ضیافتی کودکانه تمام سنگ های دنیا را در سینه بند مادرش جمع می کرد و هنوز معنای آب های آزاد در یک لیوان را نمی فهمید تا تفنگ آب پاشش را از سنگ ریزه ها پر نکند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9966&gt;سرم هوای مرگ شاعری در روزنامه های کثیر الانتحار را دارد کسی که هیچ چارچوب و ستونی را بر نتابید ٬ تابوت را ٬ستون حوادث را تسلیت را  .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9966&gt;و کسی هوای مرا ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 06:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolivar&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>kolivar</dc:creator>
<guid>http://kolivar.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kolivar.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#66cc66&gt;خیلی به بدنت می رسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;تنها چیزیه که برام مونده و اجازه نمی ده نبینمش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#66cc66&gt;پس به فکر زیبا شدن افتادی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;نه ، فقط به این خاطر که این تنها زیبایی مهار شدنیه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#66cc66&gt;تو حتی نسبت به بدنت هم موضع می گیری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;من فقط از ترس زشت بودنه که ترجیح می دم زیبا باشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#66cc66&gt;رابطه ترس و زیبایی ! تا به حال بهش فکر نکرده بودم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;من اگه دستامو تو جیبت کنم کسی نمیگه دستهاشو پنهان کرده &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#66cc66&gt;خوب ؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;ولی اگر پشتم بگیرمشون چرا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#66cc66&gt;چی می خوای بگی ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;من سردمه می خوام دستم تو جیب تو باشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#66cc66&gt; نمی فهمم چی میگی ولی درکت می کنم٬ احمقانه است ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;اصرار تو برای فهمیدن من احمقانه نیست ولی قابل درک هم نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#66cc66&gt;خوب من تو رو  ... بهت علاقه دارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;من سردمه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 19:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolivar&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>kolivar</dc:creator>
<guid>http://kolivar.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kolivar.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cc99&gt;انقدر لذت ارضاء شدن را به تاخیر انداخت که زن خود را تنها مانعی بین مرد و اوج لذت می دانست و مرد، زن را موجودیتی برای تقسیط لذت , زن با کنایه به مرد گفت : ترجیح می دهم یک شمشیر باشم برای تصاحب لذت تا یک سپر برای محافظت از لذت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cc99&gt;مرد سعی داشت استدلالش پاسخی به حرف زن محسوب نشود و تنها توجیهی برای شیوه ی لذتش باشد ، عنوان کرد : من یک سپر را به یک شمشیر کند ترجیح می دهم یک شمشیر کند شانس پیروزی را کمتر می کند و یک سپر خوب احتمال شکست را . زن کنایه آمیز تر گفت : شمشیر کند !؟ هراس پیروزی دلچسب تر از امنیت در شکست است . شمشیر یعنی می زنم ، سپر یعنی بزن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cc99&gt;این همه تاخیر در ملایمت لذت بخش یک همخوابگی برای مرد یک مانع بود و زن این حرفها را در میانه عشق بازی , منتهای لذت می دانست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cc99&gt;زن هنوز در چنبره اندام مرد بود و مرد خود را پرنده ای حس میکرد که در آسمان می خزد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 14:25:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolivar&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>kolivar</dc:creator>
<guid>http://kolivar.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kolivar.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;تمام مردان سرشناس تاریخ را به تسخیر رویاهای خود در آورده بود هر کدام را شیفته ی چیزی از خود کرده بود . فیلسوفی که خارج از رویاهای او به زنبارگی دچار بود هستی را از قوزک پای او روایت می کرد و شاعری حماسه هایش را در شکوه خمیازه اش تعبیر می کرد برخی از روشنفکران در دو راهی ِ مو خره هایش به تشکیک آراء خود مشغول بودند ، آیا زیبایی دو نیم شده ٬ یا دو برابر شده است ؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;موسیقیدانی از عطسه اش برای بی بدیل ترین سمفونی اش نت بر می داشت و نویسنده ای شخصیت های ناهنجار و دور از ذهن داستانش را با بزاق دهان او در ذهن خوانندگانش هضم می کرد و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;همه اینها را می توان احضار جاه طلبی های فرو خورده یک انسان تلقی کرد اما همه از این وضع راضی بودند زیرا همه یک نفر بودند ، همه در یک نفر بودند . این همه انسان با پای خود نیامده بودند ، اصلن آنها نیامده بودند ، آنها بودند . تصویر هولناکی است که انسان جایی خارج از خود اتفاق افتاده باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;و او هر روز در دورنمای درونش به خواب فرو می رفت و در حوالی خودش بیدار می شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 14:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolivar&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>kolivar</dc:creator>
<guid>http://kolivar.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kolivar.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9999&gt;هم زمانی یعنی بی زمانی ، در لامکانی تز و انتی تز همزمان روی میداد ، شب و روز در رحم هم بارور می شدند و در هم قد می کشیدند ، جنازه ای که نافش به کافور و لبش به شیر بود سرش در خون ِ جفت و جفت چشمانش خون بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9999&gt;بینایی و کورایی در هم تنیده بود ، و ما آن وعده معهود را  آن بد قولی موعود را ٬ &quot; انجا &quot; را در &quot; اینجا &quot; دیدیم ٬ ندیدیم !&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 05:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolivar&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>kolivar</dc:creator>
<guid>http://kolivar.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kolivar.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cc99&gt;بیشتر شبیه دو زائده ناموزون و بی قرینه بودند ، دستور بی شرمانه ای است  که غل و زنجیرت کنند و در عین حال حکم به تبعیدت دهند ، چیزی شبیه در جای خود طرد شدن ! یک پارادوکس بی رحمانه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cc99&gt;با رعایت کمی انصاف و ترحم تصویر دو لیموی رنگ پریده و خشک که دست بر قضا به دست نیرومند مردی حریص ته مانده آبشان هم گرفته شده از منظری دیگر خمیر خشک بازی در دست کودکی لجوج را تداعی می کنند . گاهی تحیر از دیدن بعضی چیزها موجب دو تشبیه در طول یکدیگر می شود چیزی شبیه همین خمیر و لیمو . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cc99&gt;شاید اگر فرصت ازدواج به او داده می شد با حضور گرسنه یک بچه هویت تعریف شده ای می یافتند . خیلی غم انگیز است که تنها مشخصه نامگذاری چیزی مکان وقوعش باشد . شاید اگر روی سرش بودند زیر یک شنیون پر پیچ وتاب امنیت دیده نشدن می یافتند ( به قول کسی در همین حوالی : پناهش نمی دادند پنهانش می کردند ) چه بسا این حجم نامتقارن ٬ موها را پر پشت تر هم نشان می داد و یا شاید اگر کف دستهایش بودند همیشه توهم پنهان کردن چیزی ارزشمند در دستانش کنجکاوی اطرافیانش را برانگیخته می کرد . به هر حال انها جای خودشان بودند و این در تناقضی عمیق با جمله معروفی است که عنوان می شود : خوب است هر چیزی جای خودش باشد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cc99&gt;همیشه برایم سوال بود که زنها سینه بند را برای شهوت انگیز تر کردن سینه هایشان می بندند یا حکم وسیله ای جهت استتار گوشتی اضافه و دردسار ساز را دارد، جواب این سوال برای زن مذکور زحمت زیادی را متحمل مغز نمی کند . آنچه که چیزی را ماندگار می کند (به دور از هر کیفیت ارزشی و ضد ارزشی) حرف زدن مداوم در مورد ان چیز است ( در مورد آثار هنر ی که صدق می کند )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cc99&gt;این زن خصلت ماندگاری دارد حداقل بخشی از او&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 12:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolivar&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>kolivar</dc:creator>
<guid>http://kolivar.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kolivar.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;یادمه همیشه از اینکه مورد توجه باشی فراری بودی ، لااقل اینطور عنوان میکردی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;آره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;اونجا حال و روزت چطوره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;خوبه ، فقط ادمای اینجا گاهی انقدر به کارت کار ندارن که بهت بر می خوره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;اره خوب ، دیده شدن خیلی مهمه و این با مورد توجه بودن خیلی فرق می کنه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;شاید ، از تو چه خبر ، هنوزم می نویسی ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;می نویسم ، ولی نه مثل سابق&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;چی مینویسی یا چه جور می نویسی که مثل سابق نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;در واقع چیز جدیدی نمی نویسم یا جور جدیدی ، وقتی گذشته خودتو عوض کنی معناش اینه که هر چیزی که می نویسی جدیده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;اره ولی خوب این محاله &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;چی ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;عوض کردن گذشته &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;خوب من برای اینکار همه گذشته ام رو نوشته ام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;خوب ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;چیزی رو نوشتم که هیچ وقت تجربه اش نکردم ، به ظاهر هیچ ارتباطی با گذشته من نداره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;به این شکل گذشته ات رو عوض کردی ؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;خوب چیزی که نوشتم میتونست گذشته من باشه گذشته هر کسی باشه گذشته ای که من دارم و اسمش رو واقعیت خودم گذاشتم فقط قدمت داره ، فقط همین &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;اره نویسندگی این لطف رو داره که نقاط تیره و روشن زندگیتو برجسته کنی حتی میتونی حذف کنی یا مثل تو چیزایی بهش اضافه کنی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;من دقیقا گذشته ای رو نوشتم که اگر کسی شروع اون گذشته رو تجربه می کرد محال بود در ادامه و پایان چیزی غیر از اون سرنوشتی که من براش نوشتم رو تجربه کنه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;نه ، نه ، به این همه قطعیت دیگه اعتقادی ندارم اون هم وقتی که هر لحظه از عمر آدم پر از هزار اتفاق غیر قابل پیش بینیه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;حتی خود تو هم در حرفت خیلی قطعیت به خرج دادی با قطعیت از عدم قطعیت حرف می زنی . نمیشه یکی از اون اتفاق ها که تو میگی ٬ یک زندگی سراسر قطعیت برای یک ادم باشه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;نمی دونم ، بهترین راه اینه تو یک فرصت مناسب برام بخونیش تا بعد قضاوت کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;احتیاج به فرصت مناسب نیست  و مهمتر از اون احتیاج به هیچ قضاوتی هم نیست ٬همین الان هم میتونم بخونمش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;ولی من زیاد نمی تونم حرف بزنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;من هم حرف زیادی ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#66cccc&gt;باشه گوش میدم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;او مرده به دنیا آمد  او هیچگاه از دنیا نرفت به یک جاودانگی رقت بار دچار بود  .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 13:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolivar&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>kolivar</dc:creator>
<guid>http://kolivar.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
